دسته بندی نوشته ها

 
No Image
خوش آمديد!
بیانیه اسرا برای نمایندگان صلیب سرخ پيوند ثابت

بنام خدا

آنچه پیش روی شما قرار دارد مختصری از بیانیه 80 صفحه ای است که در دوران اسارت، برای نمایندگان صلیب سرخ از سوی اسرا ارائه گردید:

بعد از اولین دیدارهیأت سازمان ملل از اردوگاه های اسرای ایرانی و صدور بیانیه 80 صفحه ای، طارق عزیز (وزیر امور خارجه وقت رژیم بعث) در سازمان ملل طی سخنرانی به حقایق بیانیه صادره اعتراف کرد و گفت که عراق در مورد اسرا خطا کرده و تجربه کافی را از قبل نداشته و این سخنرانی او برای ما اسرا روزنه امیدی گردید و احتمالا” احساسات بشردوستانه هر سازمان بشر دوست محافظ حقوق بشری را تسکین بخشید و ما نیز امیدوار و منتظر بودیم نتایج هیأت قبلی و تغییر روش عراقیها را ببینیم و مقامات عراق از آن تجربیات گذشته خود استفاده کنند و ما تغییری در وضع خود پیدا کنیم.

آری تغییراتی به وجود آمد لیکن تغییرات، بسیار حساب شده و رذیلانه، گذشته از شکنجه های حساب شده و برنامه ریزی شده ی روحی که در نوشته های دیگر به آنها اشاره می شود گویا یکی از تجربیات عراقیها این بود که اسرا به دلیل جرأت افشاگری جنایات عراق به هیأت، خیلی فضول هستند و باید بلایی بر سرشان آورد همانطور که جرأت شکایت به صلیب را ندارند جرأت شکایت به هیچ کس را نداشته باشند. بلکه باید بفهمند که اصلا” حقی ندارند و این لقمه نان را هم که می خورند باید مدیون باشند.

آری یکی از حاصل تجربیاتشان تشکیل دوره های توجیهی غیر قابل تحمل بود که از آن به بعد تشکیل دادند البته عراق از هیأت گذشته نیز اسرا را مدتی بدون دیدار صلیب سرخ به همین عنوان نگه می داشت. اما گویا تجربه کردند که آن شکنجه های قبلی کم بودند لذا بر شکنجه های این دوره های توجیهی بصورت ناجوانمردانه افزودند و تلاش کردند که در طی این دوره هر گونه روح انسانی و موجودیت و عقیده و اراده و حتی غرائز مختلف را که غیر قابل از بین رفتن است در اسرا بشکنند و بعد که تبدیل به مجسمه متحرک شدند و خوب رام شدند و مطمئن شدند که زهر چشم و ترس هیچگونه جرأتی را برای اظهار وجود و مخالفت با هر دستوری که بر خلاف مذهب و یا میهن و یا موجودیت انسانیشان باشد بجای نگذاشته و دیگر چیزی ندارند که احساس حقی برای خودشان کنند تا موجب شود که آن حق را مطالبه کنند و یا از آن به صلیب یا هیأتی شکایت کنند، آنگاه آنان را به صلیب سرخ معرفی کردند توجه کنید برای تمامی این کلماتی که با دقت انتخاب شده دلیل داریم و عرض می کنیم: اولا” صلیب سرخ از اسرای ما بوسیله تجربه خود آگاهی قابل توجهی دارد. در هر کجای این مطالب تردید داشتید از صلیب سرخ سوال کنید طی اطلاعی که ما از اردوگاه جدید داریم بعنوان نمونه این گزارش که قسمتی از دوران توجیهی وحشتناک اردوگاه شماره 10 می باشد به حضورتان تقدیم می کنیم :

ماجرای اردوگاه شماره 10

 

دو اتوبوس اسیر بودیم که ما را در تاریخ 16/1/65 به داخل اردوگاهی که قبل از ما تعداد زیادی آنجا بودند بردند، در ابتدای ورود ما به داخل اردوگاه حدود 40 سرباز مجهز به  کابل های سیاه تو پر که در وسط آنها سیم بود کوچه ای تشکیل دادند و اسرا تک به تک بایست از داخل این کوچه عبور کنند و در مکان مشخصی 5 نفر- 5 نفر برای گرفتن آمار بنشینند. در حین عبور سربازان با شدت به وسیله کابلها به سر و روی ما می کوبیدند و هر کسی جان سالم به در می برد می بایست در آن مکان بنشیند، در همان ساعت اول یک نفر در اثر اصابت ضربه ی کابل به کمرش فلج شد و او را بردند و اصلا” مفقود الاثر شد، صلیب نامش را همراه نام شاهدان فراوانی دارند و چند نفر دیگر که نتوانستند از این کوچه مرگبار خارج شوند بیهوش شدند، عراقیها بعد از بیهوشی نیز انان را می زدند و بعد چهار دست و پایشان را گرفته و در گوشه ای می انداختند. بعد از ورود به داخل اردوگاه و گرفتن آمار، قرار بود یکی یکی برویم پتو بگیریم، باز این ماجرا در این مسیر شروع شد، در راه گرفتن پتو و در بازگشت نیز می بایست از مسیر کابلها بگذریم و بعد از گرفتن پتو باز زیر کابل هایی که سربازان پیوسته بر سر و رویمان می زدند بنشینیم، بعد از دریافت پتو نوبت گرفتن کیسه انفرادی شد، برای گرفتن کیسه انفرادی نیز همینطور. آن روز تا شب برای گرفتن هر وسیله ای می بایست از همان کوچه های مرگبار عبور کنیم و حتی شب برای ورود به داخل آسایشگاه نیز همان مصیبت ها تکرار شد. سر و روی همه پر خون بود. همه بر روی زمین افتاده بودند و می نالیدند، به هر جای بدنش دست می زدید فریادش از شدت درد بلند می شد. آن شب سیاه و دردناک گذشت. فردا صبح تا درب را باز کردند همین مصیبت برای بیرون رفتن از اتاق تا درب توالتها تکرار می شد و می بایست از بین سربازان عبور کنی و کابل بخوری و هرگاه فردی به زمین می افتاد چند سرباز با کابل به جانش می افتادند، همه را داخل توالت کردند، چند دقیقه بعد بدون توجه به اینکه کسی از توالت استفاده کرده یا نه می بایست سوت که زده می شد کسی نمانده باشد و این در حالیست که سربازان سر راه همه منتظر بودند وتعدادی جلوی راه را می گرفتند و یکی یکی اجازه می دادند که عبور کنید برای اینکه سربازان سر راه بتوانند خوب حسابت را برسند و بدین شکل باز بر خونهای خشک شده دیشب خونهای تازه ای روان شده و بدین صورت به آسایشگاه ها برگشتیم، سرهای شکسته دوباره کابل خورد، کابلهای امروز با کابلهای دیروز فرقش این بود که چون بر روی محل کابلهای دیروزی می خورد، هلاک کننده بود. اشکها از شدت درد می ریخت و صداها از ترس سربازان بیرون نمی آمد و ظهر و شب و فردا و پس فردا و ماه ها تکرار شد. از رفتن برای گرفتن غذا وحشت داشتیم، از رفتن برای آوردن آب وحشت داشتیم، از رفتن به توالت وحشت داشتیم، به خاطر همین، یک قسمت آسایشگاه توالت شده بود، اگر چه هر روز بعد از گرفتن آمار که خود یک دست کتک مفصل داشت، اگر احتیاج به توالت هم نداشتی باید تا توالت می رفتی و با عبور از همان کوچه های مرگبار کابل و کتک می خوردی، وقتی هم که برای آمار به زمین می نشستی دم به دم با کابل و مشت و لگد به سر و رویت می زدند. در راه رفتن و نه در نشستن کسی حق نداشت سرش را آنقدر بلند کند که چهار متر جلوتر خودش را ببیند.

 همه اینها را از صلیب بپرسید، البته از این افراد صلیب که در این چند سال اخیر به اردوگاه ها آمده اند، اگر سه نفرشان به اتفاق هر کجای این گزارش را رد کردند و یا گفتند غلو شده، خط بزنید. باید گواهی آنها مجتمع بر سه باشد. گواهی یک نفره خیر. بعد از مدتی که عراقیها به زعم خود یقین کردند روح انسانیت را در درون ما از بین برده اند، برای مرحله بعدی کارشان این بود که علاوه بر برنامه های گذشته ، هر گاه دلشان می خواست به داخل آسایشگاه می آمدند و چند نفر را بدون دلیل انتخاب می کردند و می بردند بیرون و اول با ضربات کاراته بر گردنهای آنها قدرت ضربه هایشان را به هم نشان می دادند و تفریحشان شده بود و بعد با زدن توی گوش به صورتی که پرده گوش پاره شود، تمرین پاره کردن پرده گوش می کردند و بعد آنقدر چند نفری با کابل بر جان یک نفر همزمان می زدند تا یقین کنند که روح اعتراض و مخالفت را از بین برده اند. چیزی نگذشت که برنامه عوض شد:

صبح بعد از کتک مفصل صبحگاهی دستور دادند که همه باید زیر آفتاب سوزان در حیاط راه بروند، به صورتی که سرها پایین باشد و هیچکس حق نداشت که به زیر سایه برود، اگر کسی را می دیدند که سرش را پایین نگرفته و فقط چهار متر جلوی خودش را می بیند، صدایش می زدند و آنقدر می زدند که یقین کنند روحش حقارت و ذلت را پذیرفته است. دیگر از برنامه ها، تحمیل روح اطاعت، به اصلاح، نظم بود که این خود مفصل است. در بشین پاشو های بی شمار بدون توجه به بیماران سعی می کردند بر اراده مان سوار شوند، وقتی می رفتیم غذا بگیریم، اگر ظرف غذا را کمی در دو دستمان کج گرفته بودیم و یا وقتی پای دیگ غذا در انتظار نوبت می نشستیم یا اگر روی پای چپ می نشستیم و یا یک پا را از پای دیگر جلوتر می گذاشتیم و یا اگر در موقع نشستن، نفهمیده بودی و گوشه پیراهنت تا شده بود بشدت می زدند، به همین علت همه از رفتن برای آوردن غذا وحشت داشتند، حتی اگر لیوانت زیر پای ضربات کابل خودشان یا زیر چکمه هایشان کمی کج شده بود، سیاهت می کردند، شب در داخل اتاق سر جایت حق نداشتی تا زمان خاموشی پاهایت را دراز کنی، می بایست چهار زانو بدون کلام، حتی با دوست پهلویت بنشینی، حتی حق خوابیدن نداشتی مگر وقت خاموشی را اعلام می کردند و آن وقت نیز اگر از تشنگی هلاک می شدی، حق بلند شدن نداشتی، مریض و سالم فرق نداشت، حتی کسی که درد می کشید، حق ناله نداشت. دیگر از برنامه ها شکستن غرائز غیر قابل کنترل بود، یعنی همان غریزه های ذاتی: خوردن ،آشامیدن و دفع ادرار. خوردن و آشامیدن را می شود تحمل کرد و گرسنگی و تشنگی کشید و در درون سوخت و نخورد، همچنان که در آن هوای گرم می بایست فقط در آفتاب قدم زد و موقع آب آوردن نیز کسانی که ظرف آب را می بردند تا آب بیاورند، در زیر ضربات می رفتند و می آمدند، بارها و بارها ظرفهای آب را جلوی چشمان تشنه ما به زمین می ریختند. وضع رفتن به توالت را عوض کردند و آن هم با برنامه.  کسانی را که می خواستند به توالت بروند در حیاط به صف می کردند و برای رفتن به توالت اکثرا” می بایست نصف روز در صف بایستی و اگر کسی در صف سرش بالا می رفت و یا از فرط خستگی می نشست آنقدر که زانوانش بفهمند تنها به دستور عراقیها باید بایستند و یا بنشینند، طبیعی است که خیلی ها مریض بودند و نمی توانستند نصف روز در صف بایستند و در شلوار خودشان همانطور به حالت ایستاده در اثر بی طاقتی تخلیه می کردند، منظورم اسهالی هاست. عراقیها در این امر دقت داشتند، هر کس چنین شده بود تا حد بیهوشی در جلوی چشم دیگران کتک می زدند که بعد از چندی باب جدیدی در صف توالت باز شد، گفتند کسانی که اسهال خونی دارند می توانند خارج از صف به توالت بروند، طبعا” زیاد بودند که به این روز دچار شده بودند، وقتی اظهار می کردند، آنان را می بردند توالت و می گفتند باید داخل قوطی مدفوع کنند و بیآورند و نشان دهند و به این وسیله شرم و حیای ما را از بین می بردند تا در برنامه های فساد انگیز آینده موفق باشند. البته ممکن است تصور شود این برای جلوگیری از شیوع بیماری و یا دروغ گفتن بچه ها باشد، برای رد این دو تصور می گوییم بدانید هر کس را دیدند اسهال خونی دارد به دکتر بردند ولی هر کس را که اسهال خونی نبود به جرم اینکه چرا اسهال خونی نیستی می زدند با توجه به اینکه به شخصی هم که اسهال خونی ندارد و اسهالش معمولی است (اگر نظرشان شکستن روح حیا و شرم  نباشد) لازم بود اجازه دهند خارج از صف به توالت بروند، زیرا او هم چند روز دیگر طبیعتا” اسهالش خونی می شد.

و نمونه دیگر بر این هدف این است که در بغداد همه اسرا را یک سرباز عراقی به صف کرد و با باتوم جلو آمد و گفت زود باشید همه آلتهایتان را در بیاورید، آیا این کار برای شکستن شرم و حیای اسرا نبود و برای شکستن قیود مذهبی ما نماز جماعت ممنوع بود و در نماز انفرادی نیز هر کسی را می دیدند که سجده اش کمی طول می کشید و یا بعد از سجده دستهایش را به دعا بلند می کرد یا بعد از نمازش روی سجاده اش می نشست، به جرم این که تو دعا کرده ای می برند و چند نفری با کاراته و سیلی و کابل سر و رویش را خونی و در مواردی پرده گوشش را پاره می کردند.آمار گوشهای پاره شده و آنانی را که جرأت کردند به صلیب سرخ بگویند بگیرید تا بهتر حقایق برایتان روشن شود. برای اینکه به ما بفهمانند که هر چه می خورید اضافی است و اگر روزی چیزی نیاوردند نه تنها اعتراض نکنیم و یا شکایتی نداشته باشیم بلکه خوشحال باشید به غیر از موقع غذا و آب دادن هر گاه دسری می آوردند، همه را آنقدر می زدند که دیگر آرزو می کردیم دسر قطع شود. روزهایی که دکتر می آمد بیماران را از زیر آفتاب صدا می زدند و برای رفتن به نزد دکتر نیز می بایست اول کتک بخوری، بعد از سه ماه  که بدین منوال گذشت نمی دانم در کدامین برنامه هایشان موفق نبودند که تمامی کابلها را عوض کردند و کابلهای جدیدترو محکمتر و ضخیمتر و وحشتناکی آوردند، اگرچه در سر بعضی کابلهای قدیمی سیم هایی بود که قسمتهای بیرون آمده از سر کابل را کج کرده بودند و بعد از فرود آوردن بر بدن می کشیدند، تا سر سیم پوست بدن را  بکند اما به هر حال تحمل پذیرتر بود و کابلهای جدید سنگین تر بود تا بر بدن هایمان فرود می آمد، نفس انسان بند می آمد.

اشاعه فساد در بین اسرای ما که برای دفاع از ارزشهای مذهبی مان به جبهه ها آمده بودند و کشته شدن در راه دفاع از شرفشان که همان اعتقادات اسلامیشان است شهادت میدادند بسیار سخت است و لذا عراقیها برای رسیدن به این هدف برنامه مرموزانه ای ریخته بودند و چون بوسیله صلیب و هیأت قبلی رد پایشان در این گونه جنایتها دیده شده بود و برایشان گران تمام شده بود، سعی کردند که هیچگونه رد پایی در این امور از خود به جای نگذارند .لذا این امور را بوسیله ایادی خود فروخته ی پناهنده و با پرورش جاسوسان و قدرت دادن به آنان به پیش می بردند. به هر حال پناهنده ای را به نام بهروز به اردوگاه آوردند و مسؤول اردوگاه کردند. با اینکه طبق قانون ژنو (ماده 79) قرار است مسؤول اردوگاه توسط خود اسرا تعیین شود. برای اشاعه فساد از وجود او استفاده کردند. اول سعی شد برای موفقیت، شرم و حیای اسرا را در هم شکنند و روزی خواستند ببینند چقدر موفق بوده اند و تا چه مقدار در برنامه های آینده شان موفقند، بهروز ماموریتش را چنین ادامه داد، از گفتن این مطلب شرم دارم، آخر من هم مسلمان و هم ایرانی ام. تا من در آن اردوگاه بودم این مطلب را بچه ها از شرم به صلیب سرخ نگفته بودند. قسم به صداقت و انسانیت که نمی خواهم شما را تحت تاثیر قرار دهم، از شما می خواهم قبل از نتیجه گیری خصوصا” این مطلب را تحقیق کنید، اگر در دیدارتان از اردوگاه شماره 10 اسرا آسایشگاه 20 برای شما نیز از شدت شرم نگفتند بگویید صلیب در دیدار بعدیش ببرد و نتیجه را به شما بگوید. بله معذرت می خواهم، بهروز پناهنده دست نشانده عراقیها به داخل آسایشگاه آمد من خودم در این آسایشگاه بودم دستور داد همه باید لخت مادر زاد شوند، ….. همه شرمنده و گریان …. صورت هایمان از شرم سرخ شده بود ……. بعد او را برای ماموریتی دیگر از اردوگاه بردند در این دوره توجیهی همه چیز ما را خرد کردند، کاش فقط شستشوی مغزی بود. شرم و حیا غریزه است اگر عراقیها بگویند به ما مربوط نیست و خودشان بودند، می گوییم پس چرا از آن به بعد ما را به حمام های دسته جمعی می بردند و همانهایی که ما را سرزنش می کردند بغیر از تنبیه در حمام به وسیله کابل بر اندامهای لخت و خیسمان می زدند و مجبورمان می کردند لخت مادرزاد شویم، این عمل از نظر مذهب ما حرام است. ممکن است در بعضی از کشورها بعضی از مردم این را بد ندانند، لیکن در بین جامعه ما عملی بسیارخبیث است. بعدها عراقیها بوسیله تنبیه و تطمیع در اردوگاه جاسوس پرورش دادند و بوسیله آنها فسادی به راه انداختند که شرم آور است. لابد می خواهید بدانید عراقیها از این اشاعه فساد چه سودی خواهند برد؟ کسی که همه چیزش از دست رفت دیگر در مقابل هیچ یک از درخواستهای ضد مذهبی، ضد میهنی مقاومتی نخواهد کرد و شعار دادن علیه ارزشهای مذهبی و ملی اش تبلیغات عراقیها را تأمین می کند و بعد عراقیها بوسیله گوینده ای در برنامه فارسی رادیو برای پدر و مادرهایمان و ملت شریفمان جریاناتی اینچنین را تعریف می کند و پیام می فرستد که فرزندانتان را به جبهه نفرستید که بعد ها دچار فساد جنسی و اینچنین مصیبت هایی بشوند واگر بگویید این فساد در بین جوانانی که سالها در زندانها به سر می برند قابل پیش بینی است و یا عادی است در جواب می گوییم پس چرا در اردوگاه هایی که عراق در جاسوس پروری موفق نبوده و این ایادی فساد انگیزش سرکوب شده اند این مسائل وجود ندارد با این که سالیان اسارتشان 3 یا 4 برابر سالهای اسارت این اردوگاه های جدید می باشد. چرا عراقی ها اسرای کم سن و سال را از بین اسرای بزرگتر که ناصح آنان هستند جدا کردند؟ البته باید بدانید که عراق مدرسه ی تبلیغاتی نیز در همان اردوگاه های کم سن و سال باز کرده، عراق تبلیغ را نیز بوسیله اسرای کم سن و سال اجرا می کند. این مسائل را صلیب بوضوح دریافته است و اگر نظر عراق تعلیم و تعلم بوده چرا این مدرسه را در تمامی اردوگاه بیان کرد مگر دیگران با آنها چه فرق دارند؟ برگردیم بر سر مسئله اصلی

 آری شش ماه مدام دوران توجیهی با چنین برنامه ریزی های با ضرب و شتم وشکنجه ادامه داشت آنچنان که لباسهایمان در اثر کابلها پاره پاره شد و وصله های بی شمارمان را صلیب دید تا یک هفته قبل از آمدن صلیب که عراقیها کابل ها را جمع کردند لیکن بسیاری از سرهای شکسته و پرده گوشها پاره شده و اثرات این شش ماهه را صلیب از کسانی که جرأت کردند به او بگویند دیده و معاینه کرده. لازم به یاد آوری است که ما اسرا خصوصا” کسانی که در سالیان اخیر اسیر شده اند از همکاری صلیب با عراقی می ترسند. اگر چه ممکن است صلیب با عراقیها همکاری نداشته باشد به همین دلیل بسیاری از اسرا از گفتن مسائلشان به صلیب می ترسند ،خصوصا” در چنین تنگنایی حتی این امر را خود صلیب هم کاملا” واقف است. اما یک نمونه وحشتناک و مستندی که به صلیب گفته شد:

یکی از اسرا که صلیب او را خوب می شناسد، جوانی است 20 ساله، در اثر ضربات مداوم کاراته بر گردنش به اندازه یک مشت بزرگ غده ای از چرک که ناشی از خون مردگی در اثر ضربات بود، ایجاد شد و روز به روز این غده بزرگتر می شد. صلیب دید وی را دید و به عراقیها گفت باید او را معالجه کنید.یک سال غده چرکی پشت گردنش بود و درد می کشید و غده نیز بزرگتر می شد، تا به رگهای عصبی و غیره نفوذ کرد که خود صلیب بهتر می داند، تا جایی که صلیب هم دیگر بعد از تکرارها به عراقیها طاقت نیآورد، گفت که باید حتما” او را عمل کنید. او را به بیمارستان << الرشید بغداد>> بردند، در حالیکه نشسته بود،عملش کردند و با این که می بایستی شلنگ می گذاشتند تا چرک گردنش بیرون بیاید ،این کار را نکردند و گردنش را بخیه کردند و به او گفتند بلند شو، تا بلند شد سرش گیج رفت. بعد از مصیبت های دیگر او را به اردوگاه بردند و در بیمارستان اردوگاه بستری کردند، یک روز یک نفر می آید پشت پنجره و به او سلام می کند و احوالش را می پرسد، سرباز می رسد و او را می بیند و به جرم سلام و علیک کردن زیر لگد می گیرد با کاراته بر محل جراحت گردنش می زند که خون سینه اش را رنگین می کند و گردنش چرک کرد و غده دوباره رشد کرد و بزرگ شد و یک روز که از درد به خودش می پیچید همانطور که نشسته بود رد بخیه های گردنش ترکید و چرکها به دیوار پاشید و مدتی دیگر به علت نرسیدن به درد چرک به سینه اش زد و در سن 20 سالگی دچار سل شد و هنوز از درد گردن می نالد و دست چپ او کاملا” بالا نمی آید .صدها شاهد دیگر بر این گزارش شکایاتی خواهد بود که اسرای اردوگاه 10 به شما کرده اند و یا اگر بعدا” خواهید رفت، خواهند کرد و خودتان نیز می توانید کاملا” شواهد و اثراتش را در تمام بدن اسرا علاوه بر زوایای صورتشان ببینید.

لازم به یاد آوریست که عراقی ها قبلا” از راه که می رسیدند، می گفتند بیایید به مقدساتتان توهین کنید و یا دست از فلان برنامه مذهبی تان بردارید که با مقاومت شدید اسرا روبرو می شدند، لذا همیشه در اردوگاه ها بین عراقیها و اسرا جنگ و دعوا بود. خود به خود این اسرا بودند که در این دعواها بر اثر جراحات بدنشان افزوده می شد و سبب رسوایی آنان به وسیله هیأت سازمان ملل شد، لذا تصمیم گرفتند به وسیله تشکیل این دوره های توجیهی اول کل حیات و موجودیت اسرا را از بین بردند، بعد از زدن مترجمین که با هیأت صحبت کرده بودند، تا سر حد مرگ که تا شش ماه در بیمارستان خوابیدند و بر جسم نحیف اسرا سوار شدند و بدین وسیله آمادگی خود را برای دیدار هیأت دوم اعلام نمودند در ضمن به کمیته صلیب بگویید حد اقل در انتخاب افرادش دقت بیشتری کند و به بعضی از جوانان که فقط برای کسب تجربه و تفریح و روح ماجرا جویی آنان را به این کمیته آورده آموزش دهد. البته ما از اکثریت ماموران بی اختیار صلیب عذر خواهی می کنیم و روح انسانی شان را تحسین می نماییم، لیکن نمی دانید چقدر سخت بود پس از طی این دوره مرگباربرای اولین بار به یکی از صلیبی ها شکایت کردیم و آثار شکنجه ها و گوشهای پاره شده، فرقهای شکافته به وسیله کابل را به او نشان دادیم، با لبخندی که گویای این بود که همه این مسائل و مصائب ما را از قبل می دانسته، گفت آنها دیگر تمام شد. در ثانی این لبخند بی تفاوت آمیز وآن لحن و قیافه آگاه از جریان، برای تعداد بسیاری از اسرا تداعی کننده این معنی بود صلیب هم در همین گردونه است، لیکن ماموریتش فرق می کند. واقعا” وقتی به اثرات سیاه شده کابل و فرقهای شکافته و گوشهای پاره شده ما صلیب بخندد، چگونه باور می کنید حس انسان دوستی در او وجود داشته باشد..؟ و چگونه  ممکن است مورد اطمینان قرار گیرد..؟ ما اسرا 8 سال است از دردهایمان برایشان می گوییم و او همیشه شنیده است و در طول 8 سال هیچگونه تغییری در برخورد عراقیها با ما پدید نیامده است. البته در بعضی از قسمتها شکنجه های جسمی تبدیل به شکنجه های روحی شده است.

دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
No Image No Image