» مقالات ادبی

دسته بندی نوشته ها

 
No Image
خوش آمديد!
مقالات ادبی پيوند ثابت

علی (ع) و زن غم به دوش

روزگاری بود پر از درد و رنج، میان کوچه ها هر رهگذر کوله ای سنگین ز غم ها داشت… علی ناخدای کشتی دوران، میان امواج  درد و غم گرفتار بود، در آن دوران زنی از کوچه تنگ و تاریک می گذشت، به دوشش یک مشک آب، به دوش دل هزاران مشک غم داشت، چشمانش چو چشمه از اشک می جوشید، گامهایش خسته آلوده و پاهایش فرسوده بود، گریه اش فریاد هزاران درد بود، خدایا! او هم یک مادر بود مهربان، چون مادران ما، داغ دیده چون مادران ما، گریان و غمگین چون مادران ما … شاید که دست سرنوشت بر چهره زردش سیلی غم کوبیده بود. نمی دانم از کدامین درد می نالید، نمی دانم کدامین رنج تا اعماق جانش فرو رفته بود، کز سینه اش هر دم آهی برمی خواست، آه… خسته و آهسته سوی کلبه می رفت، با هزاران درد تنها، تنها عجب دردی! عجب رنجی! زن هنوز در خم آن کوچه تاریک بود که ناگه دردش فزونی یافت، رنجش دو چندان شد، شاید گریه آن گرسنه کودکانش را دید که از درد بی نانی دست بر شکمهای خالی در خویش می پیچند، نمی دانم چه بود که چون تیر گرم بر سینه نحیف آن زن فرود آمد، که ناگه زن رنجیده دل فریاد آورد و بر علی آن مرد خدا، آن مرد حق، آن مهربان بابا، بهر یتیمان شهر، دشنام آورد.

        موج دشنام در میان آن کوچه تنگ پیچید، زن پنداشت که تنهاست، زن پنداشت که میان این کوچه تاریک رهگذری نیست، که ناگه صدای گام یک مرد در گوش او پیچید، زن چشمان پر از اشک را بگشود و ز میان قطره های اشک، چهره مردی نمایان شد، مرد غریب بود و نا آشنا، اما همچون او هزاران غم در سینه، دو چندان رنج در چهره اش بود. آن مرد آرام چون نسیم، نرم چون خاک، آنمرد پرسید کای زن چرا دشنام بر علی دادی؟ علی کیست ؟ جرمش چیست ؟ گناهش چیست ؟ اگر از درد می نالی، علی خود هزاران درد در سینه دارد، اگر از رنج می نالی، علی خود هزاران رنج اندوخته دارد، زن چه گوید ..؟ بیچاره آن زن نمی داند که این نا آشنا خود، علی است. جواب پرسش را گفت؛ کای ناشناس، من بیوه زنم شوهرم رفت و من تنها مانده ام، درون کلبه کوچک، میان این کوچه تنگ و تاریک، طفلان کوچکی دارم، میان سفره مان، نان خالی هم که نیست. زندگی جز مشقت بیش نیست. زن برای همدرد خویش حکایتها گفت از رنجهایش حدیث می کرد، از دردهایش ناله می کرد، شکایت از علی می کرد، چه میداند که این مرد خود، علی است ..! زان شکایتها زانوان علی، فاتح خیبر، چو بید می لرزید. میان سینه، آتش وجدان، شعله بر جان علی می زد، علی حاکم و لیکن طفلان این زن ضجه از بی نانی کشند، رنگ سرخ شرم بر چهره مرد خدا تابید، مشک از دوش زن بستاند و بر دوش خویش بنهاد، سوی کلبه طفلان روان گشت، و اینک میان آن کوچه تاریک و تنگ زن همدم و همیاری دارد، از علی شکوه ها دارد اما چه میداند که این همدم، خود، علی است. میان آن کلبه کوچک، آن زن، آن رنجیده مادر… علی مشک بر زمین بنهاد، قلبش از درد سخت می تپید، نگاهش در گوشه می تابد و چون چشمه ز چشمانش اشک  می جوشد.علی شراب شرم تا عمق جان می نوشد، آه… اینان همان طفلان یتیمند، اینان همان گرسنه طفلان معصومند، علی آهسته و شرمگین سوی کنج خانه گام بر می دارد، در کنج خانه تنوری است واندر کنج دردهای علی، درد تازه ای جان علی را می سوزاند، علی هیزم اندرون تنور می نهد و آتش سخت از دهانه سوخته تنور زبانه می کشد، علی ازاین آتش چه می خواهد؟ چرا آتشی که او بر می فروزد باید همانند آتش جهنم گرم و سوزان باشد؟ هیزم ها در دامان آتش می سوزند و نسیم گرمشان صورت علی را می سوزاند و اینجاست که ناگاه دستان علی از حلقوم گرم تنور پایین می رود، همان دستانی که دروازه خیبر از زمین برکند، همان دستانی که شمشیر در راه اسلام می زد، تنور گرم و سوزان و دست علی همچنان در آتش می سوزد، در این حال علی با خویش زمزمه ها دارد، خدایا علی با خویش چه می گوید؟ ای تنور گرم علی با خویش چه می گفت که اشکهایش در حلقوم آتش گرفته اش شتابان می چکید؟ ای بیوه زن تو بگو آن روز غمبار، آن روز غریب، آن همدرد تو، آن نا آشنا میهمان تو، در گوش تنور در کنج کلبه تنگ چه می گفت؟ ای کودکان معصوم شما بگویید آن روز آن بابای مهربان چه قصه ها برایتان تعریف می کرد که آنچنان همانند ابر باران اشک می ریخت ؟ ای علی خود گو چرا اینگونه می گریی؟ چرا اینگونه دستانت را در آتش گرم تنور می سوزانی؟ علی خاموش، علی شرمگین، علی فاتح خیبر، لیک ناله یتیم کودک معصوم پیکرش را لرزانده است.

علی ای مهربان بابا بهر یتیمان شهر، به شهرما، میان کوچه های ویران و خونبار، گوشه سرد کلبه های غمبار، کنار مادران گریان، هزاران کودک معصوم یتیم، در انتظار تواند، علی آنگاه که در کوچه هایمان پرسه می زنی، مادران را خواهی دید که درد و رنج روزگار پیرشان ساخته، در چشمانشان حکایت هزاران داغ را خواهی دید، علی هرگز مپرس ز داغ دیده مادرانمان، گو مشک آبتان تا خود بسوی خانه برم که مادران دگر تاب حمل مشک آب را نیز ندارند، اما از این همه دردها و رنج ها دشنامت نخواهند داد، که مادران ما جوانانشان را به عشق تو پرورده اند، علی دست در تنور کلبه هایمان مگذار، دستان پاکت را نسوزان که ما اینک در تنور گرم دشمنانت بسی سخت به عشق تو می سوزیم، دست خویش را بر سر آن کودکان یتیم کش، و بر سر ما ای مهربان بابا، یک دست نوازش نیز بر سر ما کش که دیر زمانیست بی محبت پدر روزگار را به پیش برده ایم و یاریمان کن تا که جانمان این همه درد ها را تاب آورد .

<< علی یارتان >>

دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
No Image No Image