» دستور جامع زبان ترکی آذربایجانی (با قاعده ترین زبان دنیا)

دسته بندی نوشته ها

 
No Image
خوش آمديد!
دستور جامع زبان ترکی آذربایجانی (با قاعده ترین زبان دنیا) پيوند ثابت

نگاشته شده در دوران اسارت

به نام خدایی که جان را فکرت آموخت

چند کلامی پیرامون اهمیت و ارزش کتاب و تهیه امکانات و حفظ و نگهداری آن و چگونگی انتقال آن به کشور عزیز اسلامی:

به لطف و یمن حضرت حق بعد از این که موفق شدم این هدیه ناچیز را به خاک پاک وطن عزیزم ایران پس از سالها انتظار و مرارتها و سختیها بازگردانم، لازم دانستم چند کلامی که بیانگر جایگاه اجتماعی فرهنگی و سیاسی و حتی تاریخی این کتاب و زجرها و مشقتهایی که در راه فراهم آوردن آن انجام شده، بیان کنم در عین حالی که شاید به صورت یک خاطره شیرین جلوه نماید حقایق جالب و ارزنده ای را که از طرفی بیانگر وحشیگری و برخورد غیرمنطقی و غیرقانونی بعثی های عراق می باشد و از طرف دیگر روشنگر زجر و مشقتهایی که برادران عزیز اسیر در این راه کشیده اند درپیرامون کتاب به شما خوانندگان گرامی عرضه می دارد.آری کتابی که هم اکنون در دست شما خوانندگان ارجمند قرار گرفته است از درد و رنج بسار حکایت دارد که با پشت سر نهادن پستی و بلندیهای متعددی بدین مرحله رسیده است . امید می داریم همانطور که این کتاب ارزش فرهنگی برای زبان و کشور عزیزمان خواهد داشت ارزش تاریخی و حتی سیاسی نیز به ارمغان خواهدآورد.

مقدمتا اذعان می کنم که من در سن شانزده سالگی برای دومین بار به ندای هل من ناصرینصرنی رهبر فقید و فرمانده لایق خویش لبیک گفته و چون سربازی جان بر کف به جبهه های جنگ حق علیه باطل شتافتم تا از حریم و ناموس و وطن محبوبم دفاع کنم که متاسفانه دیری نپایید در عملیات والفجر(4) معروف به عملیات پنجوین درسال 1362 با برداشتن جراحتی شدید و در حالت بیهوشی به اسارت نیروهای رژیم بعث عراق درآمدم هر چند نوجوانی بیش نبودم و از سن کمی برخوردار بودم ولی چون در مکتب حسین(ع) و در مکتب زینب ام المصائب (س) درس آموخته بودم با چشمی باز و با هوشیاری کامل به زندگی و دنیای اسارت گام نهادم و در اسارت نیز پی به رسالت بس عظیم خویش بردم و نه تنها اوقات خود را به بیکاری و بطالت نگذراندم بلکه نهایت سعی خود را به کار گرفتم تا بهره کافی ازآن برده باشم . یک سال بعد از اسارتم بود،یعنی دی ماه 1363 بعد از مراجعه های زیادی که برای آموختن زبان ترکی آذربایجانی از سوی دوستان می شد با مشورت با پژوهشگران و ادب دوستان و اساتید فن اردوگاه بعد از تحقیقات و تفکرات بسیار بر این شدم که جزوه ای که مختصری از دستور زبان آذربایجانی را شامل شود جمع آوری و تدوین نموده و در اختیار دیگرهمرزمان و هم سلولی های عزیز خود قراردهم پیوسته بر این اندیشه وآرزو بودم که حتی اگر شده ساعتی یا لحظه ای از لحظات برادران عزیز اسیر را به امری سودمند مشغول سازم به ویژه مشاهده می کردم برخی از برادران درسرگردانی به سر می بردند و به دیگر مطالعات و مشغولیات تمایلی چندان ازخود نشان نمیدادند .که آیا این  امر ازامورخطرناک اسارت به شمار می آمد لذا بر این شدم که نگذارم اوقات برادران به غفلت و بطالت بگذرد و به جای آن یک زبان زنده و جذاب دنیا را بیاموزند و درکنارتمرینات با پندها و اندرزهای ارزشمندی از دیگرکتب مفید چون قران، نهج البلاغه، کلیات سعدی، کلیله و دمنه وغیره آشنا سازم هرچند از لحاظ امکانات محرومیتهای فراوانی وجود داشت ولی درچنین محرومیتها و بی امکاناتی هاست که استعدادهای نهفته انسان بروز می کند و انسان به چیزهایی دست می یازد که شاید قبل از این حتی به فکرش هم خطور نمی کرد و از درک و فهم آنها عاجز بوده است.

بلی اسارت چهار دیواری است که با میله های سرد و خموش و پیوسته  دیوارفاصله ای است بین آزادی و اسارت و چنین است که اسیر همیشه از دیوار بیزار است ولی اگراسارت در راه هدف باشد و اسیر هدف خویش را شناخته باشد درهای جدیدی ازتکامل و پیشرفت درزمینه های فکری ،معنوی، علمی و غیره بر روی زندانی باز می شود هرچند که تمای درها و پنجره هایی که به سوی آزادی باز می شود بر روی اومسدود گردد. با وجودی که من ازتحصیلات عالیه درحین اسارت برخوردار نبودم ولی با آشنایی با زبانهای دیگر این قدرت را در خود احساس کردم که کاری وسیع تر و گسترده تر و با ارزشتر از این جزوه می توانم انجام دهم که درآینده درجامعه ای آزاد و باز برای کل جوامع بشری بویژه مردم کشورم سودمند واقع آید برای این امر تنها منبع و مرجع دستوری که درمحیط اسارت در اختیارم بود و می توانستم ازآن استفاده کنم دستور زبان پنج استاد شریف به زبان فارسی بود که با مطالعه آن با اصطلاحات و زیر و بم یک زبان تا اندازه ای آشنا شدم .پس ازآن به کاویدن دستوری جامع و کامل زبان ترکی آذربایجانی  با نوشتن کلمات و جملات بسیار با ترکیبات، مشتقات و تحولات آن پرداختم تا جایی که آن قدر در این زبان غور کردم که احساس می کردم این زبان با تمام پوست و گوشت و خونم عجین گشته و یک پیوند ناگسستنی با این زبان پیدا کرده ام تا جایی که تمام اندیشه ی من مجذوب این زبان شد و شب و روز فکر و سخنم و حتی خوابم مشغول این زبان شد.

و اما موضوعی که نتوانستم ازآن صرف نظر کنم واکنش برخی از دوستان ناآگاه در قبال این امر بود با وجودی که جمعمان یک رنگ و همه هم رای و هم عقیده بودیم باز مورد هجوم سرزشها و شماتتها و زخم زبانها از طرف دوستان قرار می گرفتم و یا از هریک حرفهای آشفته و ناامیدکننده ای می شنیدم در این میان تنها چند نفرآگاه که تعدادشان انگشت شمار بود همیشه مشوق من بودند و به من قوت دل می دادند مابقی دوستان عکس العمل منفی داشتند نه این که قصد بدی داشته باشند بلکه قدرت درک کارم را نداشتند و هرکسی چیزی می گفت کم میشد کسی از کنارم عبور کند ولی تکه ای نپراند مخصوصا این که می گفتم می نویسم که با خود به ایران ببرم. النهایة عکس العمل دوستان هیچ وقت در هدف و کارم وقفه و سستی ایجاد نکرد چون آینده خود را به روشنی می دیدم.

چند موردی که جالب و ضروری دانستم در مورد کتاب بیان دارم با دسته بندی زیر حضورتان عرضه می دارم:

1-چگونگی به دست آوردن و تهیه امکانات از قبیل نکات دستوری قلم و کاغذ .

2-چگونگی محافظت و نگهداری از وسایل کتابت و کتاب با وجود محرومیت و ممنوعیت موجود.

3- چگونگی انتقال آن به کشور عزیز اسلامی.

درمورد کاغذ و خودکار بایستی عرض کنم که پس از حدود چهارسال که از اسارت و جنگ می گذشت در سال 63 مسوولین اردوگاه ها بعد از اصرار و پافشاری فراوان  اسرا و پادرمیانی  نمایندگان صلیب بر این شدند که برای آزمایش و امتحان ما هم  که شده تا مدتی خودکار و کاغذ در اختیارمان قرار دهند و منتظر کوچکترین بهانه ای بودند تا جلوی تقاضا ی ما را بگیرند .

به جزتمرین خط ونقاشی اگرذره ای احساس می کردند که مربوط به شهید و کشور و مکتب و مسوولین کشوری کاری صورت گرفته به شدت مقابله می کردند که قبل از این داشتن حتی مداد کوچکی و کاغذی جرم محسوب می شد یادم نمی رود من تازه به کمپ رفته بودم از داخل بالشت یکی از دوستان ته مداد شش – هفت سانتیمتری در تفتیش پیدا کرده بودند این برادر را پانزده روز با اعمال شاقه به زندان محکوم کرده بودند باور کنید این اسیر دست و پا بسته را هر روزآن قدر زیر ضربات کابل و لگد خود می گرفتند که فریادش تمام اردوگاه را پر می کرد و دیگر برادران به حال وی می گریستند. بالاخره این که صلیب سرخ بعد از آن تاریخ در هر دیدار خود از اردوگاه که یک ماه ونیم و یا دوماه و بعضی وقتهای چندین ماه طول می کشید یک دفتر 32برگی با یک خودکار برای هر فرد به همراه می آورد که آن هم گاهی کم و ناقص بود این کارشان تنها به صرف اختلاف انداختن بین ما و از میان برداشتن وحدت و یکپارچگی ما بود که غافل ازآن بودند که وحدت ما از سرمنشا دیگر نشات می گرفت بالاخره این کاستیها را براحتی برطرف می کردیم و بیش از کمبود وسایل، همیشه  افراد داوطلب بودند که دریافت ندارند  به اصطلاح ایثارگری می کردند. نمایندگان صلیب سرخ در دیدار بعدی که از اردوگاه داشتند سربازان عراقی دفتر و خودکارهای دیدار قبل را می گرفتند و بعد از کنترل و شمارش دقیق حتی صفحات سفید یا سیاه فرقی نمی کرد جمع آوری می کردند . البته ما که هیچوقت چیزی دستمان نمی آمد که دوباره سالم به آنها تحویل بدهیم از برگه های دفاتر کم می کردیم و هزار بلا به سر خودکارها می آوردیم یا جوهرش را خالی می کردیم و به جای میله ی خودکار چوب رنگ می کردیم و یا داخل میله نخ سیاه و یا دوده ی آبگرمکن پر می کردیم . ناگفته نماند که این سختگیریها و کنترلها در اوایل سرسختانه ادامه داشت ولی به مرور زمان خسته می شدند و این کنترلها حالت جدی خود را از دست می داد و ما هم از این فرصتهای به دست آمده سعی می کردیم با هوشیاری کامل نهایت استفاده را کرده باشیم و همیشه از این فرصتها برای روز مبادا ذخیره و پس انداز داشتیم مخصوصا بنده که از همه بیشتر نیاز داشتم و در همین فرصت شروع به جمع آوری کاغذ و خودکار می کردم. بدین صورت که کاغذهای نوشته شده را از این سو و آن سو و و از بعضی برادران جمع آوری می کردم افرادی که به هر علتی حال و حوصله ی نوشتن و مطالعه نداشتند و یا حیطه ی مطالعه  ی آنها نیازی به نوشتن نداشت از دفاتر این افراد برگه های سفیدی که باقی می ماند در حین تحویل با برگه  سیاه و نوشته تعویض می کردم که آنها نیز به دردسر نیفتند. نهایتا با گردآوری یک برگ – یک برگ صاحب دفتر و یا دفترهایی می شدم در هر دیدار نیاز به وسایل کتابت خود را بدین طریق برطرف می کردم حالا چنانچه پیش هر فردی از افراد اردوگاه یک دفتر بیشتر مشاهده می شد به شدت تنبیه و مجازات می شد در صورتی که گاهی می شد بنده تا بیست دفتر نوشته و یا نانوشته همراه خود داشتم که حتی دوستان کنار دستم از این مسئله وامانده بودند که من چگونه از این همه دفتر با وجود تفتیشهای پی درپی و سنگین محافظت می کنم و از چشم و دست عراقیها دور نگه می دارم که در قسمت دوم به تشریح مفصل آن نیز خواهم پرداخت.

نقطه ی شروع من به این کار از صفر بود به همین خاطر به دفتر و خودکار زیادی نیاز داشتم تا به یک قاعده برسم کاغذها سیاه می کردم گویی نخستین فردی بودم که به وضع قوانین و ضوابط یک زبان اقدام می کردم و در ضمن کتاب فارسی و ترکی که بدان مراجعه کنم و رفع اشکال نمایم در دسترسم نبود به همین دلیل، کار و فعالیت بیشتری می طلبید .نخست در طی چند ماه با کار مداوم و پیوسته توانستم نوشته ای خیلی محدود و مختصر به نام خودآموز ارائه دهم ولی چون پس از آن خود شروع به تدریس این زبان نمودم واز این راه که یک آموزش عملی است موارد زیادی را تجربت کرده و به گفت و شنود و سوال و جواب به قواعد بیشتری دست یازیدم ولی باز به جرات می گویم همان خودآموزی که در اسارت نوشته بودم از خودآموزهای ترکی موجود در بازار کنونی مفصل تر و فراگیر تر بود ولی عراقی ها چند بار از من در تفتیشهای پیاپی گرفتند و همین طور یک فرهنگ لغت جمع آوری کرده بودم که حدود چهل هزار لغت اصیل ترکی آذربایجانی به فارسی درآن گرد آمده بود این را نیز در تفتیش از دست دادم و هر چه التماس کردم که حاصل زحمات سالها شبانه و روز من است و از این قبیل حرفها……

گوششان به این حرفها بدهکار نبود  اصلا شعور چنین کارهای را نداشتند نهایتا پس ندادند و من به ناچار از آنها منصرف شدم و اندیشیدم که کاری صورت می دهم که همه آنها را جبران کرده و جایشان را پر کند و به لحاظ ارزش، مرجحتر از آنها باشد . بعد از تحقیق بسیار بدین نتیجه رسیدم که می توانم مجموعه ای گردآورم که تمامی نیاز یک خواننده را از قبیل دستور و قواعد و همینطور مکالمه و لغات مرتفع گرداند. بدیهی است که هدف اصلی یک خواننده تکلم به زبان ترکی آذربایجانی است از این رو تمامی سعی خود را به کار بستم تا خواننده را به هدف اصلی خود نایل گردانم  این را به خود باوراندم که “خواستن توانستن است”. و با تمام وجود حس کردم که قدرت و توانایی بیش از این بایستی در وجود من باشد حتی بعد از اولین بار که به صورت خودآموز نوشته بودم به چندین روش نیز دستور زبان گرد آوردم ولی چون هدفم آموزش یک زبان با ابعاد و ویژگیهای گسترده آن بود بدان نمی رسیدم و مجددا تغییر می دادم چون به عنوان مثال دستوری به طور کامل و جامع نوشته شود و فردی نیز تمامی قواعد آن را مو به مو فراگیرد ولی آیا تنها با دانستن یک رشته قواعد می توان به یک زبان مسلط شد و بدان تکلم کرد ؟ سرانجام بدین روش دست یافتم که هم اکنون در اختیار شما قرارگرفته است (روش استقراء) که دستور آن هدف اصلی  ماست و در کنار آن تمارینی کافی به هدف مکالمه و معنی واژگان تازه نیز ارائه شده است و براین باورم که تا کنون در این زمینه نه تنها برای زبان ترکی آذربایجانی بلکه برای زبان های دیگر دنیا نیز چنین کاری در یک مجموعه واحد به چاپ نرسیده است.

هرچند برای زبان ترکی آذربایجانی کتابهای زیادی تدوین شده و قوانینی وضع گردیده است ولی چون بنده از هیچ کتاب و قانونی تقلید نکرده ام و هرچه نوشته ام از قدرت اندیشه و شمه ی زبانی خود بوده است جالب است در یک کلام بگویم گویا اولین واضع برای زبان ترکی آذربایجانی می باشم . یعنی قوانین موجودی که برای زبان ترکی آذربایجانی حدودا از هشتصد سال پیش وضع گردیده حقیر توانسته بدون اطلاع از آنها درست به همان شکل البته کاملتر و وسیع تر به این زبان بپردازم و بعد از مشاهده ی کتب قوانین ترکی آذربایجانی خود را تحسین گفتم.  تمامی سعی ما در نگارش این کتاب بر این بوده است به بهترین و آسانترین روش قواعد ر ارائه دهیم و پیوسته بر این اندیشه هستم که نوشتار را با گفتار تا حدودی یکی کنم و فاصله ی آنها را به حداقل برسانم البته بدین امید که به ادبیات ترکی آذربایجانی لطمه ای وارد نشده باشد . به یاد دارم گاهی می شد برای دست یافتن به یک قاعده روزها و شبها و هفته ها و ماهها سپری می کردم و با فشاری که به مغز ام می آوردم سردرد می گرفتم بی خوابیها می کشیدم .

راجع به حراست و نگهداری وسایل کتابت در طول حدود 6 سال از زمان اسارت با وجود تفتیشهای پیاپی و مهلک و وقت و بیوقت هرچند چندین بار گرفتار این تفتیشها شدم ولی باز نومید نشده و دوباره به مسیر خود ادامه دادم مدتها در باغچه اردوگاه زیر خاک پنهان  می کردم بدین صورت که داخل چندین لایه نایلون قرار می دادم و با نخی ،محکم دور آن می پیچیدم بگونه ای که اگر چندین روز هم داخل آب می ماند آب در آن نفوذ نمیکرد و همینطور مدتها داخل قاب مهتابی سقف آسایشگاه و داخل دستشویی وغیره جاسازی می کردم به خاطر اینکه بیشتر وقتها شیر آبی که به داخل آسایشگاه آورده بودند می بستند ما نیز جهت این که پس از بسته شدن آن دچار بی آبی نشده و آب مورد نیاز خود را تا حدودی ذخیره کرده باشیم ظرفهای غذا را پر آب می کردیم و روی هم می چیدیم. که مدتها من داخل یکی از همین ظرفهای پرآب قرار می دادم و مدتی نیز دوست عزیز و برادر زحمتکشم آقای محرم آهنگران مسوول و فرمانده اردوگاه زحمت نگهداری آن را در اتاق خود می کشید چون اتاق ایشان را معمولا نمی گشتند و گاهی آنقدر جای ساده و دم دست عراقیها مخفی می کردم که فکرش را هم نمی کردند و غالبا به دنبال  جاهای حساس و دور از دسترس می گشتند.

به محض اینکه در مرداد ماه سال 69 خبر آزادی به گوشمان رسید هرچند از قبل فکرش را کرده بودم و تمهیدات و پیش بینی های لازم را کرده بودم بسرعت دفترهای نوشته شده را که به هم ضمیمه و دوخته شده بودند از هم باز کرده و هر یک را همراه یک دفتر سفید به دوستان هم سلولی خود که دستی در نوشتن داشتند قرار دادم و در عرض دو سه روز همه کامل شده و تقریبا 10 دفتر 32 برگی شد من از دوستان آزاده خود پوزش می خواهم که این مطلب را بازگو کنم: گاهی عراقیها برای تفتیش بدنی حتی شلوارها را پایین آورده و یا دست خود را تا لای دو پا نیز می کشیدند برای فرار از این اتفاق و احتمال وقوف آنها برا این مسئله سه شورت تهیه کردم اولین شورتی که پوشیدم پارچه ای و دارای دو جیب عقب هر یک به اندازه 5 دفتر 32 برگی با بند طنابی که بتواند وزن 10 دفتر را تحمل کند محکم به کمر بستم و چون گوشه دفترها از بیرون شلوار نمایان نشود از روی آنها نیز با طناب به ران پا بستم و کاملا آن را جمع و جور کرده و چیزی نمایان نشود پوشیده و مجدد از روی آن نیز یک شورت عادی پوشیدم که اگر شلوار را نیز پایین آوردند چیزی معلوم نشود.

اما از نسخه اصلی کتاب که مجددا صحافی کرده وآماده انتقال آن به کشور عزیزم ایران بودم یک روز پیش از آزادی از چند نفر از دوستان هم سلولی و ریش سفید خود درخواست کردم که در حیاط اردوگاه دور هم بنشینیم و با هم دعای توسل بخوانیم و به امّ الائمه، حضرت زهرا (س) متوسل شدم و همان دعا کارگر افتاد تا یک شب پیش از آزادی بعثی های عراقی می گفتند بردن کوچکترین مکتوب ممنوع و حتی عکس هایی که از ایران از خانواده هایمان به دستمان رسیده بود آدرس دوستان خود را پشت آنها نوشته بودیم که پس از آزادی به یکدیگر سر بزنیم حتی آنها را هم می گفتند باید پاک کنید و گرنه پاره می کنند که با خمیر دندان مجبور شدیم برخی را پاک کنیم . خلاصه زمان رهایی از بند فرا رسید در حیاط به صف نشاندند و نفری یک قرآن نیز به دستمان دادند که ثابت کنند کسانی که سالها برماستم کردند، مسلمان بوده اند نه غیر مسلمان . کتاب 700 صفحه ای همراه با قران روی دستان من مراحل و پیچ و خمهای زیادی را گذراند تا به خاک خودمان ورود پیدا کند گوشه چشم حضرت زهرا (س) کار خود را کرد و واقعا معجزه بود آن همه مراحل و آن همه سرباز و آن همه چشم، کسی نگفت آنچه در دستت حمل می کنی چیست ؟

 پس از ورود به خاک پاک میهن که تمام بچه ها خاکش را به سرو صورت می کشیدند و توتیای چشم خود قرار می دادند بهتر بگویم خاک را سجده میکردند و گویا درد خود را با خاک می گفتند در  حد مرگ گریه کردیم البته به تصور اینکه تمام آلام و دردهای اسارت را به خاک سپرده و زیر همان خاک دفن کرده و وارد میهن عزیزمان می شویم ولی ….. و با عزت تمام در حالی که یک وجب از خاکمان در دست دشمن نبود پا به داخل اتوبوس های ایرانی گذاشتیم به محض ورود به اتوبوس های وطنی به انتهای اتوبوس رفتم و شروع کردم به جدا کردن دفترهایی که به خود بسته بودم که مشاهده کردم حدود یک دفتر آن با عرق بدنم خیس شده چون مرداد ماه بود و هوا بسیار گرم و اینگونه شد که به لطف  حضرت حق و با توجه  و نظر ویژه خانم فاطمه زهرا(س) توانستم حاصل زحمات چندین ساله خود را به کشور عزیزم برسانم و متاسفانه با گذشت 20 سال از ورود آن به کشورمان و اطلاع تعدادی از مسوولین و حتی نمایندگان مجلس و متولیان امور خودمان برای چاپ و نشر آن کوچکترین حمایتی از بنده نشد یا ارزشی نداشته و یا اگر افتخاری داشته برای ملت دیگری بوده است.

غلامرضا محامد

18/6/1377

دسته: اخبار دفاتر اسناد رسمی | نويسنده: admin


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
No Image No Image