» دسته‌بندی نشده

دسته بندی نوشته ها

 
No Image
خوش آمديد!
هیأت پيوند ثابت

هیأت

و اما در مورد هیأت : با احتمال آمدن هیأت لازم بود اقدامات لازم بعمل آید از جمله با کمک خود برادران مطالبی جمع آوری شد ومرتب گردید که متن انگلیسی آن حدود 100 صفحه و در 30 بخش دسته بندی شد که در زیر خلاصه ای از آن خدمت عزیزان ارائه می شود.

 در ابتدا تحت عنوان مقدمه با تشکر از هیأت قبلی و بیانیه 80 صفحه ای ایشان و این که قسمتی از حقایق را بیان کرده بودند، اظهار امیدواری کردیم که این هیأت نیز با درک مسؤولیت خطیر خود در این برهه از زمان کار خود را به بهترین نحو انجام دهد.

در دومین قسمت مسائل مربوط به اولین لحظات اسارت تا  زمان رسیدن به اردوگاه ها مطرح شد که در این فاصله کشتن در جبهه ها و عدم رسیدگی پزشکی بازجویی های وحشیانه برای اقرار گرفتن های زوری و مصاحبه های تحت فشار و چرخاندن در شهرها و مورد توهین واقع شدن و جدا کردن عده ای از برادران از دیگران و دیگر مسائل مربوط به این دوره ذکر شده است.

در قسمت سوم مفقودین، یعنی آن دسته از برادرانی که با ما و همراه ما بوده اند و شاهدانی ایشان را در عراق دیده اند، با اسم و مشخصات و محلی که آخرین بار دیده شده اند ارائه شده

در چهارمین قسمت تحت عنوان دوره توجیهی و ایجاد فشار روحی و جسمی برای عوض نمودن نظر اسرا بیان شده است، که مضمون آن چنین است : عراق به دنبال محقق نمودن نیتهای شوم خود و با تجربه اسرای چند ساله اول جنگ روشی را برگزیده تا این که بتواند بر اسرا به زعم خودش تسلط پیدا کند و آن این که در ابتدای اسارت اسرا را به اردوگاهی می برد و برای مدت طولانی به صلیب نشان نمی دهد و بشدت اسرا را تحت فشار روحی و جسمی قرارمی دهد از شدیدترین شکنجه ها و وحشیانه ترین رفتار هیچ دریغ نمی ورزد آنقدر که تعدادی شهید می شوند و در تمام این مدت سعی می کند اسرا را مطیع خودش گرداند تا بتواند به خواسته های غیر قانونی خود برسد، بعنوان شاهد مثال ماجرا های اردوگاه 10 بطورمفصل ذکر شده است.

 در بخش پنجم شخصی ها ذکر می گردند. آن دسته از اسرا که در خانه و کاشانه خود مشغول زندگی روزانه خود بودند که ناگهان نیروهای عراقی آنها را در شهر و روستاهایشان به همراه زن و فرزند دست گیر و به اسارت آوردند که بعضی از ایشان خود بعنوان اسیر جنگی و خانواده اش در میان اردوگاه های خانواده های اسیر دیده می شوند.

در ششمین بخش مساله ضرب و شتم عنوان شده و چند شاهد مثال نیز ضمیمه آن شده گفته شده اگر بخواهیم تمام جریانات کتک خوردنها را تعریف کنیم خروارها کاغذ لازم دارد زیرا هزاران اسیر هرکدام بارها و بارها مورد ضرب و شتم واقع شدند و هریک اگر بخواهند داستان کتک خوردن خود را تعریف کنند خود به تنهایی حدیث مفصلی می شود لیکن ما به چند نمونه به همراه توضیح کلی اکتفا می کنیم در حالی که تقریباً تمام اسرا داستانها از کتک خوردن خود دارند همچنین اشاره شد به شکنجه های با وسائل برقی مثل شک الکتریکی و سوزاندن و نابینا کردن و شکستن دست و پا و دیگر انواع شکنجه های موجود.

در قسمت هفتم توهین ها مطرح شده که عراقی ها هیچ فرصتی را برای دشنام دادن و تحقیرکردن ما از دست نمی دهند و تقریباً همه روزه وبه طرق مختلف سعی در خورد کردن شخصیت اسیر دارند و به فرد در مقابل جمع توهین می کنند و این عمل در طی آمارهای روزانه بر آنها امری بسیار عادی است و این شکنجه های روحی باید جلویش گرفته شود.

درهشتمین قسمت با اشاره به مسائل آموزشی مشکل ممنوع بودن قلم و کاغذ را برای سالیان دراز و کتک ها و زندان ها که برای تکه ورق و یا داشتن قلم و یا مدادی حتی بسیار کوچک تحمل کرده شد عنوان شده. درضمن آن گفته شد بعنوان پیشنهاد، چون اسرا اکثراً جوان هستند و در سنین تحصیلی می باشند و اسارت ممکن است به درازا بیانجامد خوب است یک مرجع فرهنگی معتبر جهانی مثل یونسکو در بخش فرهنگی سازمان ملل و یا مدرسه و یا دانشگاهی با ما در ارتباط قرارداده شود تا اسرا بتوانند به تحصیل خود با اخذ مدرک ادامه دهد.

در بخش نهم مسأله نامه عنوان شده کم بودن تعداد نامه ها و سانسور بی رویه و بی حساب و کتاب واین که عراق از نامه ها استفاده سیاسی می خواهد بکند در حالی که نامه یک وسیله ارتباطی اسیر با خانواده می باشد و از حقوق اولیه و غیر قابل تعرض اسیر می باشد.عراقی ها قصد دارند ارتباط های عاطفی بین اسیر و خانواده اش را قطع نمایند.

در بخش دهم کمبودها به طور مفصل گفته شده کمبود مواد غذایی و یک نواخت بودن آن کمبود وسایل پوشاکی و اندازه نبودن آنها که معمولاً کوچک می باشد کمبود وسایل مختلف در اتاق مثل لامپ مهتابی و سطل و تشک و پتوو بالشت و غیره و کم بود وسایل اردوگاهی مثل ماشین اصلاح سلمانی و وسایل آشپز خانه و دیگر وسایل.

در بخش یازدهم جا و مکان عنوان شده که بیش از ظرفیت اردوگاه اسیر در آن زندگی می کند و مساحتی که در اختیار هر فرد است بسیار کم می باشد درشرایطی که زمین نیز مرطوب می باشد و از امکانات و تسهیلات معمولی زندگی امروزی برخوردار نیسیم وباوجود کم بودن مساحت اردوگاه ما به خاطر کم بود مواد غذایی مجور شده ایم فضایی را به سبزی کاری اختصاص دهیم .همچنین کم بودن دستشوئی دراردوگاه ونبودن آن دراتاقها باتوضیح نوع دستشوئی ها  اتاق و ساعت فراوانی از شب و روز که مجبوریم دراتاق به سر ببریم و به وجود آمدن مریضی های گوناگون .

در دوازدهمین بخش مساله جابجایی مطرح شده که طی سالیان درازهیچ گونه تغییری دراردوگاهها داده نشده و ماندن برای سالیان دراز دریک جا برای بعضی ها می تواند کسالت آور باشد و همچنین گاهی که جابه جایی بی دلیل صورت می گیرد باید قانوناً قبلاً اعلام کنند به اسیر تاوسائلش را جمع آوری کند که اینها غالباً این کاررا نمی کنند

دربخش سیزدهم زندان اردوگاه و شرایط نامناسب آن ندادن آب و غذای کافی به زندانی وتحت فشار قراردادن زندانی به طرق مختلف ونگه داشتن برادران درمقابل درب اردوگاه درآفتاب گرم تابستان ویا سرمای شدید زمستان .

در چهاردهمین قسمت برخورد با صلیب مطرح شده که ما چون از نظر فکری با صلیب همرنگ نیستیم گاهی اوقات باید یک مساله را به صلیب تفهیم نماییم و سپس توسط صلیب به عراقی ها گفته شود که خود این امر بعضی وقتها صلیب را بعنوان مانعی درمقابل ما مطرح می سازد

و همچنین درپانزدهمین قسمت تازه کار بودن صلیب ها وعدم قاطعیت آنها درمواجه و رویا رویی با عراقی ها مطرح شده است

در بخش شانزدهم وجود سربازان عراقی دراردوگاه که بیست و چهار ساعت ناظر براعمال و رفتارما هستند درموقع راه رفتن،درموقع درس خواندن ویا درهروقت دیگربا سوال هایشان وبا نگاههایشان ویا حتی نیمه شب هااگر برای آب خورد ن از جابرخیزیم با فریادشان مواجه می شویم خلاصه بیست و چهار ساعت باید زیر نگاههای کنجکاو آنها زندگی کنیم که اگر یک روز ودورز ویا یک سال بود شاید قابل تحمل می بود ولی طولانی بودن اسارت این امررا دشوار می نماید و درخواست کرده ایم وجودشان و نقش آنها در زندان ما به حد اقل برسد.

در هفدهمین قسمت مسائل مذهبی مطرح شده است مبنی بر اینکه عراقیها با برنامه های مذهبی ما مخالفت می کنند و آنها را ممنوع نموده اند و چه بسیار افرادی که برای خواندن دعا مورد اهانت و حتی ضرب و شتم قرار گرفته اند و با بعضی از مراسم مذهبی مثل نماز که نمی توانند مخالفت کنند چون اظهار مسلمانی می کنند،موانعی به طرق مختلف بوجود می آورند از جمله بلند کردن صدای رادیو به حدی که گاهی آنقدر رنج آور است که اگر مصالح جمع اقتضا نمی کرد، شاید بعضی ها بلند گو را خورد می کردند.

در قسمت هجدهم به شکنجه روحی که  بر اثر صدای زیاد رادیو به طور کلی و روشن بودن اجباری تلویزیون و تماشای اجباری ویدیو بوجود می آید اشاره شده است و خواسته ایم اقداماتی به عمل بیاید تا اختیار استفاده از این وسایل در دست خودمان باشد .

در نوزدهمین بخش مسأله تبلیغات مطرح شده. یعنی در بخش قبل فقط صوت و مزاحمت آن عنوان شده و در این بخش نتیجه ای که عراقیها می خواهند به دست بیاورند مطرح شده که آن بوجود آوردن تزلزل در اعتقاد ما بلکه بزعم خودشان می خواهند دین ما را عوض کنند و مبانی اعتقادی ما را دگرگون سازند و این هدف را بوسیله رادیو، تلویزیون و نشریات گروه تروریستی منافقین دنبال می کنند.

در بیستمین قسمت مصاحبه ها و بردن به کربلا مطرح شده به این نحو که شاید ظاهر مصاحبه چیز خوبی جلوه کند و یا بردن به مسافرت به کربلا، شاید ظاهرا” خوب به نظر برسد، لیکن با توجه به اهداف و مقاصدی که عراقیها دنبال می کنند و با توجه به ریشه اختلاف ما و اینها و تاثیر بدی که بر روی خانواده ما خواهد داشت، ما هیچ کدام راضی نیستیم به این مصاحبه ها و مسافرت ها.

در بیست و یکمین قسمت جاسوس پروری عنوان شده. عراقیها از ابتدای اسارت بعضی از برادران ما را به زور و یا با تهدید و تطمیع وادار به خیانت علیه دیگر برادران نمودند و بدین وسیله سعی کردند در صفوف ما رخنه کرده و وحدت و یکپارچگی ما را از بین ببرند. این عده از اسرا از جمع مطرود می شدند و روز به روز در شرایط سخت تری به سر می بردند. تا جایی که بعضی دست به خود کشی زده و بعضی در مقابل خشم اسرا قرار گرفته و مضروب و حتی به قتل رسیدند. این امور تمام مسؤولیتهایش فقط بر عهده عراقیها می باشد.

در بخش بیست و دوم به فساد اخلاقی اشاره شده و در آن مقاصدی که عراقیها، یا خود مستقیم و یا از طریق عوامل خود فروخته شان بوجود آورده اند مطرح شده و شاهد مثالی بر آن نیز ذکر شده است لازم به یادآوری است این قسمت در مورد اردوگاه دیگری ذکر شده است.

در بخش بیست و سوم توقع عراقیها مطرح شده در مقابل خواسته های معمولی و مشروع ما، توقعات نامشروعی از ما دارند. مثلا” وقتی به ایشان گفته می شود سوزن چراغ برای آشپزخانه چرا نمی آورید، در حالی که قیمت آن بسیار ارزان است، پاسخ می دهند: شما هم با ما همکاری نمی کنید و بعد در توضیح همکاری گفته اند: شما روزنامه دیواری نمی نویسید و مصاحبه نمی کنید و به آشکار مشخص می شود که در مقابل هر رفتار از ما توقعات رذیلانه ای دارند.

در بیست و چهارمین قسمت، مسأله حقوق ماهانه و کم بودن آن مطرح شده است در حالی که به چند نمونه از اجناس حانوت (مغازه)  گفته شده که نرخها بشدت رو به افزایش است و حقوق همان حقوق حدودا” چهل سال پیش است.

و در قسمت بیست و پنجم به بسته های پستی و این که بعضی از اجناس را برمی دارند و یا تعویض می کنند اشاره شده است.

در قسمت بیست و ششم، این که در قرارداد ژنو نقائصی مشاهده می شود که اگر قوانین آن برای مدت کوتاه بود شاید پاسخگو باشد، لیکن با طولانی شدن اسارت و با موافقت دو کشور، اسرا ممکن است مبادله شوند، لیکن طولانی بودن عبارتی است نا مشخص و نا معلوم چه مدت را در بر می گیرد و باید تصریح شود و اگر هشت سال طولانی چرا صلیب یا سازمان ملل هیچ اقدام جدی در این زمینه بعمل نیآورده است ؟

در بخش بیست و هفتم ضابطه عنوان شده، به این نحو که قوانین ژنو که کشورهای فراوانی آن را تدوین و یا امضا کرده اند، طی این هشت سال اسارت ما هیچگاه بطور کامل به اجرا در نیامده یا در این امر عراقیها قادر به انجام آن نیستند و یا صلیب نمی تواند نظارت کنده شایسته ای باشد که در این دو صورت شما باید رسیدگی لازم را بعمل بیاورید و یا این که اصلا” این قوانین قابل به اجرا در آمدن نیستند تا با عراقیها بشود بر مبنای آن رفتار کرد، چون اینها به هیچ قانون انسانی خود را عملا” پایبند نمی بینند. حال شما ضابطه و قانونی را بین ما و اینها قرار دهید که حتما” عراقیها خود را مقید و پایبند بدان بدانند. البته در عمل نه در سطح سیاسی که در امضا کردن حتما این کار را خواهند کرد هرچند ما می دانیم اینها اصلا” بر حسب مبنای اعتقادیشان نمی توانند به حقوق مشروع اسیر رسیدگی کنند.

در بیست و هشتمین قسمت مسائل پزشکی مفصلا” بیان شده وضعیت داخل اردوگاه و امراض موجود با آمار و ارقام و همچنین وضعیت وخیم بیمارستان شهر و عملهای جراحی و نتایج آن و مسأله چشم و مشکلات آن و دندان و امکانات موجود بیان شده است.

در بیست و نهمین قسمت تنبیهات جمعی مطرح شده است که شخص کاری را می کند و اینها اردوگاهی را مجازات می کنند و یا اسیری اقدام به فرار مثلا” می کند، برای سالیان دراز پنجره ها سیمان می شوند و در حالی که این امر خلاف نص صریح قرارداد ژنو می باشد.

در بخش سی ام مسأله دادگاه ها عنوان شده که به خاطر ظاهر سازی و قانونی جلوه دادن رفتارشان دادگاه هایی را تشکیل داده اند که چند پرونده را هم رسیدگی کرده اند و قسمتی از دادگاه ها برای سر پوش گذاشتن بر روی جنایتهایشان می باشد که بگویند ما کارهایمان قانونی بوده و در حالی که آن موقعی که برادران ما را در اردوگاه های مختلف زیر ضربات مشت و لگد وشلاقهای قطور گرفتند، حکمش را هیچ قاضی امضا نکرده بود و هیچ پرونده ای توسط دادستان مورد برسی قرار نگرفته بود. خود سرباز بود که به دستور اربابان خود فروخته اش قانون وضع می کرد و قضاوت می نمود و حکم را به اجرا درمی آورد.

و بالاخره در پایان ما نمی گوییم ای کاش شما در کنار ما بودید و زیر ضربات شلاق و کابل و مشت و لگد مضروب می شدید و حدی خون در بدنتان جاری می شد. ما آرزو نمی کنیم ای کاش شما با ما توهین و شکنجه های روحی عراقیها را با پوست و گوشت خود حس می کردید هر چند باورمان این است که برای درک موقعیت ما باید در میان ما باشید، باید با ما زندگی کرده باشید تا ببینید چه مصیبتها که ما متحمل شدیم ولی بر حسب این که شما افراد با تجربه و دنیا دیده هستید و عمری را پشت سر گذاشته اید، امید واریم هوشیاری و دقت شما جبران نبودتان را بکند و در نگاه اسرا همه چیز را درک کنید و در این مقطع زمانی، پی به مسؤولیت خطیر خود برده و در جهت حقوق بشر و احقاق آن گامهای موثری بردارید.

و اما مطلبی که لازم است در حاشیه ذکر شود، این که سعی شد موضعی گرفته شود که مظلومیت ما را به ثبوت برساند یعنی ما از موضعگیری سیاسی در این نوشته اجتناب کردیم. ما حقایق را می گوییم و اعلام مظلومیت می نماییم و سپس نتیجه گیری آن خود به خود سیاسی خواهد بود و مشت محکمی در زمینه سیاسی بر دهان عراق خواهد زد. این درست همان بود که در هیأت قبلی کسب شد و دیگر این که در این نوشته  اشاره ای به روحیه عالی داخلی و تشکیلات منظم و منسجم و احترامات داخلی بین خودمان و دیگر مسائل و روابط عاطفی و اسلامی بسیار پسندیده در جمع خودمان نشده است و علت آن، این بود که سودی در نتیجه گیری آنها نخواهیم داشت و فقط ممکن بود باعث شود به بقیه مطالب با دقت کمتری بنگرید. در پایان از خداوند متعال می خواهم، به ما توفیق دهد تا اداء تکلیف و وظیفه کرده باشیم و توانسته باشیم دین خود را به اسلام و میهن و بویژه به جمهوری اسلامی ادا نموده باشیم …

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد | ادامه مطلب...

 
پيوند ثابت

 جنایات کلی

رژیم بعثی عراق از جمله رژیمهای تروریستی است که سالیان دراز سخت ترین و خطرناکترین و در عین حال مدرن ترین روشهای شکنجه را در زندانها و سیاه چالها علیه امت مظلوم ومسلمان عراق به کار گرفته است که به دلیل سیستم پلیسی واستخبارات قوی این کشور که شاید بیشترین میزان بودجه کشور صرف آن می شود این جنایات و اعمال ضد انسانی مخفی مانده و ندای مظلومانه و غریبانه هزاران عزیز اسلام که در سخت ترین شرایط و در زیر شدید ترین شکنجه ها به شهادت رسیدند در همین سلولها و زندانها خاموش شد. شهادت مظلومانه امام محمد باقر صدرو خواهر محترمشان و به شهادت رسیدن 10 تن از سادات محترم حکیم، شاید گوشه ای از هزاران هزار وحشی گری ها و کینه های حزب علیه اسلام بود که البته هنوز جزئیات آن نیز در دست نیست. اما امروز کاروان مظلوم اسرای اسلام  سندهای زنده و گواهان و شاهدان عینی شده اند بر این همه جنایاتی که سالها بر مردم مظلوم و تحت ستم این سرزمین وارد شد و دنیا در مقابل آن لب فرو بسته است.آری اسرای اسلام این عاشقان قسم خورده امام، این اقتدا کنندگان به اسرای کربلا و قهرمان کربلا زینب سلام اله علیها در مسیر پر فراز و نشیب اسارتشان شکنجه ها و ستم ها و شیوه های کثیفی از شکنجه های روحی وروانی و جسمی را دیدند و حس کردند که شاید جنایتکارانی همچون هیتلرها نیز چنین ننگی از خود به جای نگذاشته اند، تا جایی که عده زیادی از عزیزان امام در زیر همین شکنجه ها یا مظلومانه و غریبانه به شهادت رسیده اند و یا معلول و ناقص العضو شده اند. اما اسرا باز هم زینب وار صبر نمودند تا همچون اسرای کربلا حافظ بر ارزشهای مقدس شهدا بوده و پیام درد و رنج اسری را به گوش دل جهانیان برسانند. آری از آنجا که گوشه ای از رسالت سنگین اسرای رسانیدن پیام خون شهدای مظلوم اسیر و شهدای مظلوم عراق و افشای این رژیم جنایتکار و شیوه های  ضد اسلامی و انسانی اش است و اگر چه خود برادران هر کدام کتاب زنده تاریخی از این جنایت ها هستند و اگرچه سینه های پر درد برادران ذخیره ای از داستان درد و غم مظلومیت وغربت در طول اسارت است، اما جهت حضور ذهنی و آمادگی برادران، گوشه هایی از این جنایات و رفتار وحشیانه دشمن را ذکر می کنیم تا حتما” در صورت لزوم آمادگی کامل برای بیان این حقایق جانگداز باشد. قابل ذکر است که به دلیل زیاد بودن مطلب این اعمال وحشیانه و شکنجه ها به صورت تیتر وار و از جبهه تا اسارت و اردوگاه زمان بندی شده است که به حضورتان تقدیم می شود:

از جبهه تا بغداد

1- معمولا” در جبهه ها سربازهای بعثی  از اسری می خواستند که به امام و مسؤولین جمهوری اسلامی فحش بدهند و توهین کنند و به همین خاطر در همین ابتدای امر تهدید به اعدام کردن و زدن و حتی در عملیات رمضان صف کردن تعدادی ازعزیزان اسیر و اعدام دسته جمعی آنها و بعد هم عبوردادن تانکهای 72 -T   از روی پیکرهای پاکشان را شاهد شدیم.

2- در مرحله سوم عملیات رمضان 300 نفر از برادرانی را که مجروح بودند روی هم ریخته و ناجوانمردانه به آتش کشیدند و عده ای از زندانی ها را که  در مقابل خواسته های عراقی ها مقاومت می کردند زنده به گور نمودند.

3- بستن بهترین عزیزان اسلام به لوله تانک و بعد شلیک کردن توسط تانک که بچه ها در جا می سوختند و یا دیوانه می شدند. بستن به تانگ و جیپ و کشانیدن روی زمین تا هنگام شهادت.

4- سوزاندن قسمت های مختلف و مخصوصا” قسمت های حساس به وسیله آتش سیگار (عملیات حاج عمران عمدتا” ).

5- نقل و انتقال مجروحین و اسرا به بدترین وجه که خیلی از عزیزان در نیمه راه به شهادت می رسیدند و پیکرهای پاکشان را از ماشین به بیرون دشت و دره ها پرتاب می کردند.

6- تشنه و گرسنه نگه داشتن اسری برای مدت زیاد و نبردن به دستشویی و فشارهای روحی، ضرب و شتم شدید مجروحین در بیمارستانها، مخصوصا” موقع عملیات رمضان در بیمارستان های بصره و زبیر که منجر به معلول شدن و از دست دادن چشم و قطع دست و پا و شهادت بعضی از اسری شد.

7- به شهادت رسیدن تعدادی از اسری در بیمارستان های بصره و عماره توسط آمپول هوا در ابتدای جنگ (خصوصا عملیات هویزه)

8- کتک زدن اسری توسط قنداق اسلحه و چوب و کابلهای ضخیم (خصوصا عملیات محرم) استفاده از شک الکتریکی و وصل کردن آن به صورت اسری در جبهه (خصوصا عملیات محرم) .شهید شدن عده زیادی از مجروحین به دلیل نبودن امکانات پزشکی در عملیات مخصوصا” رمضان و والفجر و صدها شکنجه دیگر که برادران عزیز اسیر شاهدان عینی آن بوده اند.

موقعیت بغداد

عبور از تونلهای  کابل و چوب و باتونهای مشکی و پلاستیکی همراه با مشت و لگد به هنگام ورود به سالنهای وزارت دفاع و استخبارات، نبودن مکان و هوای مناسب درون اتاقها، اتاقهای کوچک را حدود 70 نفر جای می دادند و اتاقهای بزرگتر را حدود 300 نفر که حتی نفس  کشیدن نیزمشکل بود. نبودن آب و غذا و نبودن دستشویی برای چند روز که منجر به بیماریهای داخلی خیلی شدید تعداد زیادی از برادران شد. ریختن بی موقع سربازان حتی نیمه های شب داخل اتاقها و ضرب و شتم اسرا حتی درحالت خواب. نبودن کمترین امکانات پزشکی برای مجروحین که خیلی از بچه ها درچنین شرایطی به شهادت می رسیدند. (خصوصا عملیات والفجر) درالعماره و بغداد جنازه های شهدا را با گونی جلوی چشمان اشک بار بچه ها بیرون می بردن. چرخانیدن اسرا دربغداد و بصره والعماره و غیره. ضرب و شتم و ناسزا توسط عده ای که در خیابان ها جمع کرده بودند و همه شاهد بودیم که چگونه همچون اسرای کربلا با نی و خیزران بر سرو صورتمان می زدند.

انتقال از بغداد به اردوگاه

استفاده از قطارهای بادی به بدترین شکل در ابتدای جنگ و خوابیدن بچه ها روی کاه و واگن های قطاری که برای حمل و نقل حیوانات استفاده می شد و بارها به غش کردن بچه ها و مریضی های سخت و نفس تنگی منجر می شد کتک زدن های بسیار وحشیانه و سخت به هنگام ورود به اردوگاه که در انتقال اردوگاهها هم همین جنایت ها تکرار می شد که نمونه بارزش ورود برادران والفجر به همین اردوگاه و جنایتی که سربازان دشمن مرتکب شدند که همه شاهد بودیم و منجربه کور شدن دو تن از برادران ما شدند عده ای از برادران را به بهانه های مختلف دراول جنگ از اردوگاهها بیرون بردند که بعد از آن هیچ اطلاعی از آنها در دست نیست.

جلوگیری ازهرگونه فعالیت های مذهبی و حتی نماز و روزه فردی برادران، ریختن وحشیانه در نیمه های شب داخل آسایشگاه ها و زیر مشت و لگد گرفتن برادرانی که مظلومانه می خواستند روزه بگیرند و یا نماز شب بخوانند تا جایی که دسته طی روی کمر بچه ها خورد می کردند و بقیه بچه ها هم زیر پتو ذکر می گفتند و زجر می کشیدند و جنایتهای بیشمار در ایام ماه مبارک رمضان و ماه محرم و کتک زدن های وحشیانه بعد از افطار.

آوردن فیلمهای مستحجن در این دو ماه برای شکنجه روحی اسرا و مجبور کردن با کتک و چوب و کابل و فانوسقه (کمربند نظامی) برای تماشای این فیلمها که شاهد اشک ریختن مظلومانه عزیزان اسیر به هنگام این جنایتهای عراقیها بودیم.

ریختن به داخل اتاقها و تشکیل تونل مرگ و ضرب و شتم در شبهای تاسوعا و عاشورا، توهین به مقدسات و حتی ائمه معصومین (ع) بستن آب و دستشویی ها و قطع برق در روزهای تاسوعا و عاشورا، سینه خیز بردن بچه ها در گل و با پا روی کمرشان رفتن در همین روزها، پخش موسیقی و ترانه های فاسد از رادیو، نصب بلند گو در اردوگاه ها درست در روز عاشورا بود.

تزریق آمپول و واکسین کردن بچه ها درست در روز نهم محرم برای بی حال کردن بچه ها و جلوگیری از مراسم در انبر و رمادیه.

دیگر جنایتهای دشمن بعثی در اردوگاه ها – سابیدن سنگ بر روی صورت بچه ها تا جایی که خون روان می شد، به جرم اینکه ریش را درست اصلاح نکرده ای.

زدن کشیده های محکم در گوش که منجر به پاره شدن پرده گوش عده زیادی از برادران شد.

جنایتهای وحشیانه دشمن در درگیریهای رمادیه و موصل 1 و موصل 2 که منجر به شهادت چند تن از برادران و معلول شدن عده زیادی از برادران شد.

ضرب و شتم وحشیانه برادران و بردن عده ای به سلولهای بغداد و فشارهای سنگین روحی و جسمی و شکنجه های وحشیانه تا سر حد مرگ به جرم مخالفت با تبلیغات دشمن و مصاحبه نکردن با خبرنگاران خارجی که بعد از 4 سال هنوز آثار این جنایات و عوارض آن در این برادران آشکار است.اردوگاه انبر و رمادیه

در ضمن دشمن جنایتکار فجایع و شکنجه های عجیبی که بشریت در طول تاریخ بخود ندیده است در اردوگاه برادران عملیات خیبر مرتکب شد که گوشه ای از آنها جهت یاد آوری به سمعتان می رسد؛قابل ذکر است که عده زیادی از برادران بخاطر استفاده دشمن از بمب شیمیایی در این عملیات مجروح بودند و دشمن نه تنها به هیچ وجه استثنایی قایل نبود که شاید شکنجه ها و جنایت هایی که ذکر می شود در مورد زخمی ها و مجروحین شدیدتر بود:

دشمن از کابلهای سه لایه سنگین استفاده می کرد و هر روز صبح بعد از آماده شدن از سربازان دشمن بدون استثنا به طور وحشیانه ای بچه ها را زیر کابل می گرفتند، زدن ناگهانی برادران به هنگام راه رفتن که خود شکنجه عجیبی بود، چون همیشه و هر لحظه فکر می کردیم که الان کابل و یا چوبی بر سر و صورتمان و یا کمرمان از پشت فرود خواهد آمد، خیلی از شبها تعداد زیادی از سربازها به داخل اتاقها می ریختند و چنان جنایتی می کردند که خون همه جا را فرا می گرفت. در چند مورد، این جنایات دشمن در حالی انجام گرفت که سربازان فاسد دشمن در حالت مستی بودند، یک شب آنقدر زدند که چشم یکی از بچه ها ترکیده و خون همه جا را فرا گرفت. تا مدت ها هر روز صبح اسامی پنج نفر را به عنوان مخالف می  خواندند و تا سر حد مرگ می زدند و شکنجه می کردند، همانگونه که در ابتدا گفتم در تمامی این کتک زدنها و اعمال وحشیانه دشمن برای شکنجه روحی بقیه بچه ها و معلولین را سخت تر می زدند که منجر به شهادت رسیدن یکی از عزیزان شد و بعد از این که دکتر مسعود (دکتر ایرانی ) همین مسأله را تایید کرده بودند، او را شدیدا” زده و مجبور به نوشتن کاغذی کردند که این برادر فوت کرده است. .شکنجه های وحشیانه دیگری داشتند که به صورت تیتر وار می آوریم :

آرنج برادران را بر روی زمین می ساییدند تا جایی که یک روز آنقدر آرنج یکی از برادران را ساییدند که استخوان آرنجش بیرون آمد – داغ کردن قاشق روی چراغ و سوزاندن پشت و کمر اسرا برای گرفتن اعتراف و هنگام شکنجه و کتک آنقدر می زدند که بچه ها معمولا” بیهوش می شدند و بعد دوباره به هوش آورده در آب یخ سینه خیز می بردند، بعد آنقدر با کابل می زدند که بچه ها از حال می رفتند.

یکی از برادران را در جلو جمعیت آنقدر زدند و با لگد و پوتین روی شکمش رفتند که برادرمان بیهوش شد و بعد از چند روز در بیمارستان مظلومانه به شهادت رسید.

از وحشتناک ترینها:

وضع پزشکی اردوگاه نیز رقت بار بود و یک روز پزشکیار عراقی برای بازدید آمد و یکی از برادران را که انگشت سبابه اش زخمی بود، به جای این که شستشو دهند و یا پانسمان کنند، جلو دیگر برادران و داخل آسایشگاه با تیغ جراحی انگشت این برادر را قطع کردند. بریدن این انگشت حدود 10 الی 15 دقیقه طول کشید و صدای ناله و زجه این برادر بلند بود و بقیه نیز اشک می ریختند.

استفاده از شوک الکتریکی و اعمال وحشیانه در حد مرگ یکی از برادران را که پایش قطع بود آنقدر با کابل و چوب زدند که خون از همه جای بدنش جاری شد. روز سوم اسارت در حدود 40 نفر را آوردند، یکی از برادران مجروح بودند، ناگهان گروه ضربت دشمن که از تکنیکهای رزمی نیز استفاده می کرد مثل گرگ گرسنه بر سر این عزیزان ریخته و آنقدربر سر و صورت و بدنهایشان زدند که برادر مجروح در همانجا و جلو بچه ها مظلومه به شهادت رسید و یکی از برادران را بعنوان روحانی از ما جدا کردند و بعد از دو ماه که به اردوگاه برگرداندند، آنقدر او را شکنجه کرده بودند که حالت طبیعی خود را از دست داده بود، با این وجود باز هم دست نمی کشیدند و هر روز سه نفر از سربازهای دشمن می آمدند و وحشیانه با کابل بر سر و صورتش می زدند، تا به امام و مسؤولین توهین کند و بالاخره در زیر همین شکنجه ها چنین حالتی به برادر مظلوممان دست داد که دیگر کنترل او در دست خودش نبود و باز هم دست بردار نبودند و یک روز آنقدراین برادر را زدند و شکنجه کردند که سر انجام او نیز در اوج مظلومیت به شهادت رسید.

خیلی وقتها آنقدر برادران را روی آب سرد در زمستان سینه خیز می بردند که برادران در همان حال بیهوش می شدند.

موقعیت سلول:

در مورد اسرا نهایت فشار در بازجویی ها بود، از انواع شکنجه ها استفاده می کردند، از جمله باتون برقی، دستگاه کششی که به دست و پا می بستند و می کشیدند، شکنجه ها به دو شکل صورت می گرفت : یکی کشش عرض که دو دست و پا را می کشیدند و از عرض توسط دستگاه مخصوص کشیده می شد که باد زیر پوست جمع می شد و باعث ورم بدن می گردید، شکل دوم کشش طول است که دست را از بالا، پا را از پایین توسط دستگاه می کشیدند.

نوع دیگر شکنجه بستن به پنکه بود که دست ها را از پشت می بستند به پنکه های مخصوص که در لحظه اول چرخیدن آنچه را که انسان خورده بود بیرون ریخته می شد و در این حالت وحشیانه، فرد را در حال چرخیدن پنکه با کابل می زدند.

برادران مجروح در داخل سلول مجبور بودند گچ های پا یا دست خودشان را خودشان باز کنند، لذا دست و پای گچ گرفته را داخل آب می گذاشتند و وقتی نرم می شد باز می کردند.

از اتاقهای کاملا” تاریک که در کف آنها شیشه خورد شده بودند، استفاده می کردند و اسرا را در این اتاقها با کتک پرتاب می کردند، یکی از شکنجه های سخت که برای دشمن هم عادی شده بود، بی خوابی بود و روی درب سلول ها نوشته بود نگذارید بخوابند و سربازان وقت و بی وقت اجازه خواب نمی دادند و در مدت چندین ماه بچه ها یک خواب درست هم نداشتند و اینگونه می خواستند بچه ها را دیوانه کنند. غذا در شبانه روز یک کمی نان و نصف لیوان آش و مقدار کمی برنج بود که گاهی اوقات بنا به دستور مسؤول زندان آن مقدار غذا را نیز نصف می کردند.(3 نمونه عرضه می شود):

1-   یکی از اسرا را آنقدر زدند که دیوانه شد، او درخواستش این بود که ما را به اردوگاه ببرند و برای رسیدن به حق طبیعی اش اعتصاب غذا کرد و سربازان دشمن چنان وحشیانه او را می زدند و زیر ضربات مشت و لگد و کابل قرار دادند که تمام تارهای صوتی او بر اثر فریادهای زیاد بر اثر شکنجه پاره شد و نهایتا” بر اثر فشار و شکنجه وحشیانه دشمن دیوانه شد و حتی غذا هم نمی خورد و به زور به او غذا می دادند. فقط فریاد می زد، حتی اسمش را هم فراموش کرده بود. یک شب از ساعت 12 شب تا 6 صبح  او را می زدند و برای شکنجه کردنش نگهبانانی را که خسته می شدند عوض می کردند و حتی یک لحظه در تمام طول این شش ساعت، زدن متوقف نشد و نهایتا” صبح یا خودش و یا جسدش را بردند که دیگر خبری از او در دست نشد.

2-   مسأله خواهران اگر برخورد صحیح آنها نبود خدا می داند چه فاجعه ای می شد. آنها درخواست کردند که ما را به اردوگاه ببرید، ولی عراقیها قبول نکردند. خواهران نیز دست به اعتصاب غذا زدند، 16 روز اعتصاب غذا کردند، بارها در این مدت تهدید به اعدام شدند و بعد آنها را جداگانه داخل سلولهایی انداختند که زنان خودشان زندانی بودند، به شکم خواهران ما لگد های وحشیانه ای زده بودند که خونریزی کرده بودند. هر شب سربازان به داخل سلولهایشان کرده بودند و وحشیانه آنها را می زدند. اما فریادهای اله اکبر و یا مهدی آنها تمام فضای زندان را فرا می گرفت. خواهرانمان با شور و عشق به امام سرود می خواندند و دشمن گاهی آنقدرآنها را می زد که خون جاری می شد، اما دیدیم که خواهرانمان، این عزیزان اسلام با همین خونها روی دیوارهای زندان شعار نوشته و بیعتشان را با امام و انقلاب حفظ کردند. زمانی که آنها شعارمی دادند، همه اسرا همراه با خواهران فریاد الله اکبر سر می دادند، اما چقدر مشکل بود که این صحنه ها را ببینیم و ناله و زجه مظلومانه خواهران را بشنویم  و دستمان بسته باشد و شاید این بزرگترین شکنجه روحی برای ما بود.آنها هر روز به خاطر دعا خواندن و نماز خواندن شکنجه می شدند و کوچکترین امکانات درمانی نداشتند.

3-   یکی از برادران 32 روز اعتصاب کرد، به خاطر این که او را به اردوگاه ببرند. یک هفته، یک لیوان چای شیرین در روز می خورد. از هفته دوم تا روز بیست و ششم فقط روزی دو مشت آب می خورد و از روز بیست و ششم تا سی ام آب هم نمی خورد و در این مدت شدیدا” زیر کتک بود و می خواستند به اوغذا بدهند، ولی نمی خورد و روز سی ام تمام بدنش بوی اسید می داد و به سختی می گفت نمی توانم ادامه بدهم ، جگرم می سوزد و در روز سی ام یک مشت آب خورد تا روز سی و دوم و بعد در حالی که بیهوش بود، سرم به او وصل کردند و بالاخره بعد از دو سال او را به اردوگاه منتقل کردند.

وضعیت غذایی در سلول بسیار کم بود، گاهی اوقات بچه ها اگر ممکن بود داخل آشغالهای سربازان نان پیدا می کردند و پاک می کردند و می خوردند، فشار گرسنگی همه را شدیدا” رنج می داد به طوری که سیستم گوارشی کاملا” مختل شده بود و تمام برادران داخل سلول به مرضهای گوارشی مبتلا شده بودند. محیط سلول 2 متر در2/2 متر  بود که معمولا” 12 تا 15 نفر در آن برای مدت طولانی و نامشخص زندگی می کردند و برای خوابیدن جا نبود، گاهی اوقات 30 تا 40 نفر را به مدت چندین ماه داخل همین سلولها می کردند که حتی به سختی می توانستند بایستند.این بود گوشه ای از جنایات بی شمار دشمن، که اسرای مظلوم متحمل آن شدند و نمایانگر وحشیگری جانیان به ما می باشد.

امید است که با بیان این مسائل برای امت اسلامی خودمان و مردم کشورهای دیگر جهان وظیفه خود را انجام داده و پیام رسان امینی برای شهدا مظلوم اسرا باشیم.

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد | ادامه مطلب...

 
جنایات کلی پيوند ثابت

جنایات کلی

رژیم بعثی عراق از جمله رژیمهای تروریستی است که سالیان دراز سخت ترین و خطرناکترین و در عین حال مدرن ترین روشهای شکنجه را در زندانها و سیاه چالها علیه امت مظلوم ومسلمان عراق به کار گرفته است که به دلیل سیستم پلیسی واستخبارات قوی این کشور که شاید بیشترین میزان بودجه کشور صرف آن می شود این جنایات و اعمال ضد انسانی مخفی مانده و ندای مظلومانه و غریبانه هزاران عزیز اسلام که در سخت ترین شرایط و در زیر شدید ترین شکنجه ها به شهادت رسیدند در همین سلولها و زندانها خاموش شد. شهادت مظلومانه امام محمد باقر صدرو خواهر محترمشان و به شهادت رسیدن 10 تن از سادات محترم حکیم، شاید گوشه ای از هزاران هزار وحشی گری ها و کینه های حزب علیه اسلام بود که البته هنوز جزئیات آن نیز در دست نیست. اما امروز کاروان مظلوم اسرای اسلام  سندهای زنده و گواهان و شاهدان عینی شده اند بر این همه جنایاتی که سالها بر مردم مظلوم و تحت ستم این سرزمین وارد شد و دنیا در مقابل آن لب فرو بسته است.آری اسرای اسلام این عاشقان قسم خورده امام، این اقتدا کنندگان به اسرای کربلا و قهرمان کربلا زینب سلام اله علیها در مسیر پر فراز و نشیب اسارتشان شکنجه ها و ستم ها و شیوه های کثیفی از شکنجه های روحی وروانی و جسمی را دیدند و حس کردند که شاید جنایتکارانی همچون هیتلرها نیز چنین ننگی از خود به جای نگذاشته اند، تا جایی که عده زیادی از عزیزان امام در زیر همین شکنجه ها یا مظلومانه و غریبانه به شهادت رسیده اند و یا معلول و ناقص العضو شده اند. اما اسرا باز هم زینب وار صبر نمودند تا همچون اسرای کربلا حافظ بر ارزشهای مقدس شهدا بوده و پیام درد و رنج اسری را به گوش دل جهانیان برسانند. آری از آنجا که گوشه ای از رسالت سنگین اسرای رسانیدن پیام خون شهدای مظلوم اسیر و شهدای مظلوم عراق و افشای این رژیم جنایتکار و شیوه های  ضد اسلامی و انسانی اش است و اگر چه خود برادران هر کدام کتاب زنده تاریخی از این جنایت ها هستند و اگرچه سینه های پر درد برادران ذخیره ای از داستان درد و غم مظلومیت وغربت در طول اسارت است، اما جهت حضور ذهنی و آمادگی برادران، گوشه هایی از این جنایات و رفتار وحشیانه دشمن را ذکر می کنیم تا حتما” در صورت لزوم آمادگی کامل برای بیان این حقایق جانگداز باشد. قابل ذکر است که به دلیل زیاد بودن مطلب این اعمال وحشیانه و شکنجه ها به صورت تیتر وار و از جبهه تا اسارت و اردوگاه زمان بندی شده است که به حضورتان تقدیم می شود:

از جبهه تا بغداد

1- معمولا” در جبهه ها سربازهای بعثی  از اسری می خواستند که به امام و مسؤولین جمهوری اسلامی فحش بدهند و توهین کنند و به همین خاطر در همین ابتدای امر تهدید به اعدام کردن و زدن و حتی در عملیات رمضان صف کردن تعدادی ازعزیزان اسیر و اعدام دسته جمعی آنها و بعد هم عبوردادن تانکهای 72 -T   از روی پیکرهای پاکشان را شاهد شدیم.

2- در مرحله سوم عملیات رمضان 300 نفر از برادرانی را که مجروح بودند روی هم ریخته و ناجوانمردانه به آتش کشیدند و عده ای از زندانی ها را که  در مقابل خواسته های عراقی ها مقاومت می کردند زنده به گور نمودند.

3- بستن بهترین عزیزان اسلام به لوله تانک و بعد شلیک کردن توسط تانک که بچه ها در جا می سوختند و یا دیوانه می شدند. بستن به تانگ و جیپ و کشانیدن روی زمین تا هنگام شهادت.

4- سوزاندن قسمت های مختلف و مخصوصا” قسمت های حساس به وسیله آتش سیگار (عملیات حاج عمران عمدتا” ).

5- نقل و انتقال مجروحین و اسرا به بدترین وجه که خیلی از عزیزان در نیمه راه به شهادت می رسیدند و پیکرهای پاکشان را از ماشین به بیرون دشت و دره ها پرتاب می کردند.

6- تشنه و گرسنه نگه داشتن اسری برای مدت زیاد و نبردن به دستشویی و فشارهای روحی، ضرب و شتم شدید مجروحین در بیمارستانها، مخصوصا” موقع عملیات رمضان در بیمارستان های بصره و زبیر که منجر به معلول شدن و از دست دادن چشم و قطع دست و پا و شهادت بعضی از اسری شد.

7- به شهادت رسیدن تعدادی از اسری در بیمارستان های بصره و عماره توسط آمپول هوا در ابتدای جنگ (خصوصا عملیات هویزه)

8- کتک زدن اسری توسط قنداق اسلحه و چوب و کابلهای ضخیم (خصوصا عملیات محرم) استفاده از شک الکتریکی و وصل کردن آن به صورت اسری در جبهه (خصوصا عملیات محرم) .شهید شدن عده زیادی از مجروحین به دلیل نبودن امکانات پزشکی در عملیات مخصوصا” رمضان و والفجر و صدها شکنجه دیگر که برادران عزیز اسیر شاهدان عینی آن بوده اند.

موقعیت بغداد

عبور از تونلهای  کابل و چوب و باتونهای مشکی و پلاستیکی همراه با مشت و لگد به هنگام ورود به سالنهای وزارت دفاع و استخبارات، نبودن مکان و هوای مناسب درون اتاقها، اتاقهای کوچک را حدود 70 نفر جای می دادند و اتاقهای بزرگتر را حدود 300 نفر که حتی نفس  کشیدن نیزمشکل بود. نبودن آب و غذا و نبودن دستشویی برای چند روز که منجر به بیماریهای داخلی خیلی شدید تعداد زیادی از برادران شد. ریختن بی موقع سربازان حتی نیمه های شب داخل اتاقها و ضرب و شتم اسرا حتی درحالت خواب. نبودن کمترین امکانات پزشکی برای مجروحین که خیلی از بچه ها درچنین شرایطی به شهادت می رسیدند. (خصوصا عملیات والفجر) درالعماره و بغداد جنازه های شهدا را با گونی جلوی چشمان اشک بار بچه ها بیرون می بردن. چرخانیدن اسرا دربغداد و بصره والعماره و غیره. ضرب و شتم و ناسزا توسط عده ای که در خیابان ها جمع کرده بودند و همه شاهد بودیم که چگونه همچون اسرای کربلا با نی و خیزران بر سرو صورتمان می زدند.

انتقال از بغداد به اردوگاه

استفاده از قطارهای بادی به بدترین شکل در ابتدای جنگ و خوابیدن بچه ها روی کاه و واگن های قطاری که برای حمل و نقل حیوانات استفاده می شد و بارها به غش کردن بچه ها و مریضی های سخت و نفس تنگی منجر می شد کتک زدن های بسیار وحشیانه و سخت به هنگام ورود به اردوگاه که در انتقال اردوگاهها هم همین جنایت ها تکرار می شد که نمونه بارزش ورود برادران والفجر به همین اردوگاه و جنایتی که سربازان دشمن مرتکب شدند که همه شاهد بودیم و منجربه کور شدن دو تن از برادران ما شدند عده ای از برادران را به بهانه های مختلف دراول جنگ از اردوگاهها بیرون بردند که بعد از آن هیچ اطلاعی از آنها در دست نیست.

جلوگیری ازهرگونه فعالیت های مذهبی و حتی نماز و روزه فردی برادران، ریختن وحشیانه در نیمه های شب داخل آسایشگاه ها و زیر مشت و لگد گرفتن برادرانی که مظلومانه می خواستند روزه بگیرند و یا نماز شب بخوانند تا جایی که دسته طی روی کمر بچه ها خورد می کردند و بقیه بچه ها هم زیر پتو ذکر می گفتند و زجر می کشیدند و جنایتهای بیشمار در ایام ماه مبارک رمضان و ماه محرم و کتک زدن های وحشیانه بعد از افطار.

آوردن فیلمهای مستحجن در این دو ماه برای شکنجه روحی اسرا و مجبور کردن با کتک و چوب و کابل و فانوسقه (کمربند نظامی) برای تماشای این فیلمها که شاهد اشک ریختن مظلومانه عزیزان اسیر به هنگام این جنایتهای عراقیها بودیم.

ریختن به داخل اتاقها و تشکیل تونل مرگ و ضرب و شتم در شبهای تاسوعا و عاشورا، توهین به مقدسات و حتی ائمه معصومین (ع) بستن آب و دستشویی ها و قطع برق در روزهای تاسوعا و عاشورا، سینه خیز بردن بچه ها در گل و با پا روی کمرشان رفتن در همین روزها، پخش موسیقی و ترانه های فاسد از رادیو، نصب بلند گو در اردوگاه ها درست در روز عاشورا بود.

تزریق آمپول و واکسین کردن بچه ها درست در روز نهم محرم برای بی حال کردن بچه ها و جلوگیری از مراسم در انبر و رمادیه.

دیگر جنایتهای دشمن بعثی در اردوگاه ها – سابیدن سنگ بر روی صورت بچه ها تا جایی که خون روان می شد، به جرم اینکه ریش را درست اصلاح نکرده ای.

زدن کشیده های محکم در گوش که منجر به پاره شدن پرده گوش عده زیادی از برادران شد.

جنایتهای وحشیانه دشمن در درگیریهای رمادیه و موصل 1 و موصل 2 که منجر به شهادت چند تن از برادران و معلول شدن عده زیادی از برادران شد.

ضرب و شتم وحشیانه برادران و بردن عده ای به سلولهای بغداد و فشارهای سنگین روحی و جسمی و شکنجه های وحشیانه تا سر حد مرگ به جرم مخالفت با تبلیغات دشمن و مصاحبه نکردن با خبرنگاران خارجی که بعد از 4 سال هنوز آثار این جنایات و عوارض آن در این برادران آشکار است.اردوگاه انبر و رمادیه

در ضمن دشمن جنایتکار فجایع و شکنجه های عجیبی که بشریت در طول تاریخ بخود ندیده است در اردوگاه برادران عملیات خیبر مرتکب شد که گوشه ای از آنها جهت یاد آوری به سمعتان می رسد؛قابل ذکر است که عده زیادی از برادران بخاطر استفاده دشمن از بمب شیمیایی در این عملیات مجروح بودند و دشمن نه تنها به هیچ وجه استثنایی قایل نبود که شاید شکنجه ها و جنایت هایی که ذکر می شود در مورد زخمی ها و مجروحین شدیدتر بود:

دشمن از کابلهای سه لایه سنگین استفاده می کرد و هر روز صبح بعد از آماده شدن از سربازان دشمن بدون استثنا به طور وحشیانه ای بچه ها را زیر کابل می گرفتند، زدن ناگهانی برادران به هنگام راه رفتن که خود شکنجه عجیبی بود، چون همیشه و هر لحظه فکر می کردیم که الان کابل و یا چوبی بر سر و صورتمان و یا کمرمان از پشت فرود خواهد آمد، خیلی از شبها تعداد زیادی از سربازها به داخل اتاقها می ریختند و چنان جنایتی می کردند که خون همه جا را فرا می گرفت. در چند مورد، این جنایات دشمن در حالی انجام گرفت که سربازان فاسد دشمن در حالت مستی بودند، یک شب آنقدر زدند که چشم یکی از بچه ها ترکیده و خون همه جا را فرا گرفت. تا مدت ها هر روز صبح اسامی پنج نفر را به عنوان مخالف می  خواندند و تا سر حد مرگ می زدند و شکنجه می کردند، همانگونه که در ابتدا گفتم در تمامی این کتک زدنها و اعمال وحشیانه دشمن برای شکنجه روحی بقیه بچه ها و معلولین را سخت تر می زدند که منجر به شهادت رسیدن یکی از عزیزان شد و بعد از این که دکتر مسعود (دکتر ایرانی ) همین مسأله را تایید کرده بودند، او را شدیدا” زده و مجبور به نوشتن کاغذی کردند که این برادر فوت کرده است. .شکنجه های وحشیانه دیگری داشتند که به صورت تیتر وار می آوریم :

آرنج برادران را بر روی زمین می ساییدند تا جایی که یک روز آنقدر آرنج یکی از برادران را ساییدند که استخوان آرنجش بیرون آمد – داغ کردن قاشق روی چراغ و سوزاندن پشت و کمر اسرا برای گرفتن اعتراف و هنگام شکنجه و کتک آنقدر می زدند که بچه ها معمولا” بیهوش می شدند و بعد دوباره به هوش آورده در آب یخ سینه خیز می بردند، بعد آنقدر با کابل می زدند که بچه ها از حال می رفتند.

یکی از برادران را در جلو جمعیت آنقدر زدند و با لگد و پوتین روی شکمش رفتند که برادرمان بیهوش شد و بعد از چند روز در بیمارستان مظلومانه به شهادت رسد.

از وحشتناک ترینها:

وضع پزشکی اردوگاه نیز رقت بار بود و یک روز پزشکیار عراقی برای بازدید آمد و یکی از برادران را که انگشت سبابه اش زخمی بود، به جای این که شستشو دهند و یا پانسمان کنند، جلو دیگر برادران و داخل آسایشگاه با تیغ جراحی انگشت این برادر را قطع کردند. بریدن این انگشت حدود 10 الی 15 دقیقه طول کشید و صدای ناله و زجه این برادر بلند بود و بقیه نیز اشک می ریختند.

استفاده از شوک الکتریکی و اعمال وحشیانه در حد مرگ یکی از برادران را که پایش قطع بود آنقدر با کابل و چوب زدند که خون از همه جای بدنش جاری شد. روز سوم اسارت در حدود 40 نفر را آوردند، یکی از برادران مجروح بودند، ناگهان گروه ضربت دشمن که از تکنیکهای رزمی نیز استفاده می کرد مثل گرگ گرسنه بر سر این عزیزان ریخته و آنقدربر سر و صورت و بدنهایشان زدند که برادر مجروح در همانجا و جلو بچه ها مظلومه به شهادت رسید و یکی از برادران را بعنوان روحانی از ما جدا کردند و بعد از دو ماه که به اردوگاه برگرداندند، آنقدر او را شکنجه کرده بودند که حالت طبیعی خود را از دست داده بود، با این وجود باز هم دست نمی کشیدند و هر روز سه نفر از سربازهای دشمن می آمدند و وحشیانه با کابل بر سر و صورتش می زدند، تا به امام و مسؤولین توهین کند و بالاخره در زیر همین شکنجه ها چنین حالتی به برادر مظلوممان دست داد که دیگر کنترل او در دست خودش نبود و باز هم دست بردار نبودند و یک روز آنقدراین برادر را زدند و شکنجه کردند که سر انجام او نیز در اوج مظلومیت به شهادت رسید.

خیلی وقتها آنقدر برادران را روی آب سرد در زمستان سینه خیز می بردند که برادران در همان حال بیهوش می شدند.

موقعیت سلول:

در مورد اسرا نهایت فشار در بازجویی ها بود، از انواع شکنجه ها استفاده می کردند، از جمله باتون برقی، دستگاه کششی که به دست و پا می بستند و می کشیدند، شکنجه ها به دو شکل صورت می گرفت : یکی کشش عرض که دو دست و پا را می کشیدند و از عرض توسط دستگاه مخصوص کشیده می شد که باد زیر پوست جمع می شد و باعث ورم بدن می گردید، شکل دوم کشش طول است که دست را از بالا، پا را از پایین توسط دستگاه می کشیدند.

نوع دیگر شکنجه بستن به پنکه بود که دست ها را از پشت می بستند به پنکه های مخصوص که در لحظه اول چرخیدن آنچه را که انسان خورده بود بیرون ریخته می شد و در این حالت وحشیانه، فرد را در حال چرخیدن پنکه با کابل می زدند.

برادران مجروح در داخل سلول مجبور بودند گچ های پا یا دست خودشان را خودشان باز کنند، لذا دست و پای گچ گرفته را داخل آب می گذاشتند و وقتی نرم می شد باز می کردند.

از اتاقهای کاملا” تاریک که در کف آنها شیشه خورد شده بودند، استفاده می کردند و اسرا را در این اتاقها با کتک پرتاب می کردند، یکی از شکنجه های سخت که برای دشمن هم عادی شده بود، بی خوابی بود و روی درب سلول ها نوشته بود نگذارید بخوابند و سربازان وقت و بی وقت اجازه خواب نمی دادند و در مدت چندین ماه بچه ها یک خواب درست هم نداشتند و اینگونه می خواستند بچه ها را دیوانه کنند. غذا در شبانه روز یک کمی نان و نصف لیوان آش و مقدار کمی برنج بود که گاهی اوقات بنا به دستور مسؤول زندان آن مقدار غذا را نیز نصف می کردند.(3 نمونه عرضه می شود):

1-   یکی از اسرا را آنقدر زدند که دیوانه شد، او درخواستش این بود که ما را به اردوگاه ببرند و برای رسیدن به حق طبیعی اش اعتصاب غذا کرد و سربازان دشمن چنان وحشیانه او را می زدند و زیر ضربات مشت و لگد و کابل قرار دادند که تمام تارهای صوتی او بر اثر فریادهای زیاد بر اثر شکنجه پاره شد و نهایتا” بر اثر فشار و شکنجه وحشیانه دشمن دیوانه شد و حتی غذا هم نمی خورد و به زور به او غذا می دادند. فقط فریاد می زد، حتی اسمش را هم فراموش کرده بود. یک شب از ساعت 12 شب تا 6 صبح  او را می زدند و برای شکنجه کردنش نگهبانانی را که خسته می شدند عوض می کردند و حتی یک لحظه در تمام طول این شش ساعت، زدن متوقف نشد و نهایتا” صبح یا خودش و یا جسدش را بردند که دیگر خبری از او در دست نشد.

2-   مسأله خواهران اگر برخورد صحیح آنها نبود خدا می داند چه فاجعه ای می شد. آنها درخواست کردند که ما را به اردوگاه ببرید، ولی عراقیها قبول نکردند. خواهران نیز دست به اعتصاب غذا زدند، 16 روز اعتصاب غذا کردند، بارها در این مدت تهدید به اعدام شدند و بعد آنها را جداگانه داخل سلولهایی انداختند که زنان خودشان زندانی بودند، به شکم خواهران ما لگد های وحشیانه ای زده بودند که خونریزی کرده بودند. هر شب سربازان به داخل سلولهایشان کرده بودند و وحشیانه آنها را می زدند. اما فریادهای اله اکبر و یا مهدی آنها تمام فضای زندان را فرا می گرفت. خواهرانمان با شور و عشق به امام سرود می خواندند و دشمن گاهی آنقدرآنها را می زد که خون جاری می شد، اما دیدیم که خواهرانمان، این عزیزان اسلام با همین خونها روی دیوارهای زندان شعار نوشته و بیعتشان را با امام و انقلاب حفظ کردند. زمانی که آنها شعارمی دادند، همه اسرا همراه با خواهران فریاد الله اکبر سر می دادند، اما چقدر مشکل بود که این صحنه ها را ببینیم و ناله و زجه مظلومانه خواهران را بشنویم  و دستمان بسته باشد و شاید این بزرگترین شکنجه روحی برای ما بود.آنها هر روز به خاطر دعا خواندن و نماز خواندن شکنجه می شدند و کوچکترین امکانات درمانی نداشتند.

3-   یکی از برادران 32 روز اعتصاب کرد، به خاطر این که او را به اردوگاه ببرند. یک هفته، یک لیوان چای شیرین در روز می خورد. از هفته دوم تا روز بیست و ششم فقط روزی دو مشت آب می خورد و از روز بیست و ششم تا سی ام آب هم نمی خورد و در این مدت شدیدا” زیر کتک بود و می خواستند به اوغذا بدهند، ولی نمی خورد و روز سی ام تمام بدنش بوی اسید می داد و به سختی می گفت نمی توانم ادامه بدهم ، جگرم می سوزد و در روز سی ام یک مشت آب خورد تا روز سی و دوم و بعد در حالی که بیهوش بود، سرم به او وصل کردند و بالاخره بعد از دو سال او را به اردوگاه منتقل کردند.

وضعیت غذایی در سلول بسیار کم بود، گاهی اوقات بچه ها اگر ممکن بود داخل آشغالهای سربازان نان پیدا می کردند و پاک می کردند و می خوردند، فشار گرسنگی همه را شدیدا” رنج می داد به طوری که سیستم گوارشی کاملا” مختل شده بود و تمام برادران داخل سلول به مرضهای گوارشی مبتلا شده بودند. محیط سلول 2 متر در2/2 متر  بود که معمولا” 12 تا 15 نفر در آن برای مدت طولانی و نامشخص زندگی می کردند و برای خوابیدن جا نبود، گاهی اوقات 30 تا 40 نفر را به مدت چندین ماه داخل همین سلولها می کردند که حتی به سختی می توانستند بایستند.این بود گوشه ای از جنایات بی شمار دشمن، که اسرای مظلوم متحمل آن شدند و نمایانگر وحشیگری جانیان به ما می باشد.

امید است که با بیان این مسائل برای امت اسلامی خودمان و مردم کشورهای دیگر جهان وظیفه خود را انجام داده و پیام رسان امینی برای شهدا مظلوم اسرا باشیم.

 

 

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد | ادامه مطلب...

 
بیانیه اسرا برای نمایندگان صلیب سرخ پيوند ثابت

بنام خدا

آنچه پیش روی شما قرار دارد مختصری از بیانیه 80 صفحه ای است که در دوران اسارت، برای نمایندگان صلیب سرخ از سوی اسرا ارائه گردید:

بعد از اولین دیدارهیأت سازمان ملل از اردوگاه های اسرای ایرانی و صدور بیانیه 80 صفحه ای، طارق عزیز (وزیر امور خارجه وقت رژیم بعث) در سازمان ملل طی سخنرانی به حقایق بیانیه صادره اعتراف کرد و گفت که عراق در مورد اسرا خطا کرده و تجربه کافی را از قبل نداشته و این سخنرانی او برای ما اسرا روزنه امیدی گردید و احتمالا” احساسات بشردوستانه هر سازمان بشر دوست محافظ حقوق بشری را تسکین بخشید و ما نیز امیدوار و منتظر بودیم نتایج هیأت قبلی و تغییر روش عراقیها را ببینیم و مقامات عراق از آن تجربیات گذشته خود استفاده کنند و ما تغییری در وضع خود پیدا کنیم.

آری تغییراتی به وجود آمد لیکن تغییرات، بسیار حساب شده و رذیلانه، گذشته از شکنجه های حساب شده و برنامه ریزی شده ی روحی که در نوشته های دیگر به آنها اشاره می شود گویا یکی از تجربیات عراقیها این بود که اسرا به دلیل جرأت افشاگری جنایات عراق به هیأت، خیلی فضول هستند و باید بلایی بر سرشان آورد همانطور که جرأت شکایت به صلیب را ندارند جرأت شکایت به هیچ کس را نداشته باشند. بلکه باید بفهمند که اصلا” حقی ندارند و این لقمه نان را هم که می خورند باید مدیون باشند.

آری یکی از حاصل تجربیاتشان تشکیل دوره های توجیهی غیر قابل تحمل بود که از آن به بعد تشکیل دادند البته عراق از هیأت گذشته نیز اسرا را مدتی بدون دیدار صلیب سرخ به همین عنوان نگه می داشت. اما گویا تجربه کردند که آن شکنجه های قبلی کم بودند لذا بر شکنجه های این دوره های توجیهی بصورت ناجوانمردانه افزودند و تلاش کردند که در طی این دوره هر گونه روح انسانی و موجودیت و عقیده و اراده و حتی غرائز مختلف را که غیر قابل از بین رفتن است در اسرا بشکنند و بعد که تبدیل به مجسمه متحرک شدند و خوب رام شدند و مطمئن شدند که زهر چشم و ترس هیچگونه جرأتی را برای اظهار وجود و مخالفت با هر دستوری که بر خلاف مذهب و یا میهن و یا موجودیت انسانیشان باشد بجای نگذاشته و دیگر چیزی ندارند که احساس حقی برای خودشان کنند تا موجب شود که آن حق را مطالبه کنند و یا از آن به صلیب یا هیأتی شکایت کنند، آنگاه آنان را به صلیب سرخ معرفی کردند توجه کنید برای تمامی این کلماتی که با دقت انتخاب شده دلیل داریم و عرض می کنیم: اولا” صلیب سرخ از اسرای ما بوسیله تجربه خود آگاهی قابل توجهی دارد. در هر کجای این مطالب تردید داشتید از صلیب سرخ سوال کنید طی اطلاعی که ما از اردوگاه جدید داریم بعنوان نمونه این گزارش که قسمتی از دوران توجیهی وحشتناک اردوگاه شماره 10 می باشد به حضورتان تقدیم می کنیم :

ماجرای اردوگاه شماره 10

 

دو اتوبوس اسیر بودیم که ما را در تاریخ 16/1/65 به داخل اردوگاهی که قبل از ما تعداد زیادی آنجا بودند بردند، در ابتدای ورود ما به داخل اردوگاه حدود 40 سرباز مجهز به  کابل های سیاه تو پر که در وسط آنها سیم بود کوچه ای تشکیل دادند و اسرا تک به تک بایست از داخل این کوچه عبور کنند و در مکان مشخصی 5 نفر- 5 نفر برای گرفتن آمار بنشینند. در حین عبور سربازان با شدت به وسیله کابلها به سر و روی ما می کوبیدند و هر کسی جان سالم به در می برد می بایست در آن مکان بنشیند، در همان ساعت اول یک نفر در اثر اصابت ضربه ی کابل به کمرش فلج شد و او را بردند و اصلا” مفقود الاثر شد، صلیب نامش را همراه نام شاهدان فراوانی دارند و چند نفر دیگر که نتوانستند از این کوچه مرگبار خارج شوند بیهوش شدند، عراقیها بعد از بیهوشی نیز انان را می زدند و بعد چهار دست و پایشان را گرفته و در گوشه ای می انداختند. بعد از ورود به داخل اردوگاه و گرفتن آمار، قرار بود یکی یکی برویم پتو بگیریم، باز این ماجرا در این مسیر شروع شد، در راه گرفتن پتو و در بازگشت نیز می بایست از مسیر کابلها بگذریم و بعد از گرفتن پتو باز زیر کابل هایی که سربازان پیوسته بر سر و رویمان می زدند بنشینیم، بعد از دریافت پتو نوبت گرفتن کیسه انفرادی شد، برای گرفتن کیسه انفرادی نیز همینطور. آن روز تا شب برای گرفتن هر وسیله ای می بایست از همان کوچه های مرگبار عبور کنیم و حتی شب برای ورود به داخل آسایشگاه نیز همان مصیبت ها تکرار شد. سر و روی همه پر خون بود. همه بر روی زمین افتاده بودند و می نالیدند، به هر جای بدنش دست می زدید فریادش از شدت درد بلند می شد. آن شب سیاه و دردناک گذشت. فردا صبح تا درب را باز کردند همین مصیبت برای بیرون رفتن از اتاق تا درب توالتها تکرار می شد و می بایست از بین سربازان عبور کنی و کابل بخوری و هرگاه فردی به زمین می افتاد چند سرباز با کابل به جانش می افتادند، همه را داخل توالت کردند، چند دقیقه بعد بدون توجه به اینکه کسی از توالت استفاده کرده یا نه می بایست سوت که زده می شد کسی نمانده باشد و این در حالیست که سربازان سر راه همه منتظر بودند وتعدادی جلوی راه را می گرفتند و یکی یکی اجازه می دادند که عبور کنید برای اینکه سربازان سر راه بتوانند خوب حسابت را برسند و بدین شکل باز بر خونهای خشک شده دیشب خونهای تازه ای روان شده و بدین صورت به آسایشگاه ها برگشتیم، سرهای شکسته دوباره کابل خورد، کابلهای امروز با کابلهای دیروز فرقش این بود که چون بر روی محل کابلهای دیروزی می خورد، هلاک کننده بود. اشکها از شدت درد می ریخت و صداها از ترس سربازان بیرون نمی آمد و ظهر و شب و فردا و پس فردا و ماه ها تکرار شد. از رفتن برای گرفتن غذا وحشت داشتیم، از رفتن برای آوردن آب وحشت داشتیم، از رفتن به توالت وحشت داشتیم، به خاطر همین، یک قسمت آسایشگاه توالت شده بود، اگر چه هر روز بعد از گرفتن آمار که خود یک دست کتک مفصل داشت، اگر احتیاج به توالت هم نداشتی باید تا توالت می رفتی و با عبور از همان کوچه های مرگبار کابل و کتک می خوردی، وقتی هم که برای آمار به زمین می نشستی دم به دم با کابل و مشت و لگد به سر و رویت می زدند. در راه رفتن و نه در نشستن کسی حق نداشت سرش را آنقدر بلند کند که چهار متر جلوتر خودش را ببیند.

 همه اینها را از صلیب بپرسید، البته از این افراد صلیب که در این چند سال اخیر به اردوگاه ها آمده اند، اگر سه نفرشان به اتفاق هر کجای این گزارش را رد کردند و یا گفتند غلو شده، خط بزنید. باید گواهی آنها مجتمع بر سه باشد. گواهی یک نفره خیر. بعد از مدتی که عراقیها به زعم خود یقین کردند روح انسانیت را در درون ما از بین برده اند، برای مرحله بعدی کارشان این بود که علاوه بر برنامه های گذشته ، هر گاه دلشان می خواست به داخل آسایشگاه می آمدند و چند نفر را بدون دلیل انتخاب می کردند و می بردند بیرون و اول با ضربات کاراته بر گردنهای آنها قدرت ضربه هایشان را به هم نشان می دادند و تفریحشان شده بود و بعد با زدن توی گوش به صورتی که پرده گوش پاره شود، تمرین پاره کردن پرده گوش می کردند و بعد آنقدر چند نفری با کابل بر جان یک نفر همزمان می زدند تا یقین کنند که روح اعتراض و مخالفت را از بین برده اند. چیزی نگذشت که برنامه عوض شد:

صبح بعد از کتک مفصل صبحگاهی دستور دادند که همه باید زیر آفتاب سوزان در حیاط راه بروند، به صورتی که سرها پایین باشد و هیچکس حق نداشت که به زیر سایه برود، اگر کسی را می دیدند که سرش را پایین نگرفته و فقط چهار متر جلوی خودش را می بیند، صدایش می زدند و آنقدر می زدند که یقین کنند روحش حقارت و ذلت را پذیرفته است. دیگر از برنامه ها، تحمیل روح اطاعت، به اصلاح، نظم بود که این خود مفصل است. در بشین پاشو های بی شمار بدون توجه به بیماران سعی می کردند بر اراده مان سوار شوند، وقتی می رفتیم غذا بگیریم، اگر ظرف غذا را کمی در دو دستمان کج گرفته بودیم و یا وقتی پای دیگ غذا در انتظار نوبت می نشستیم یا اگر روی پای چپ می نشستیم و یا یک پا را از پای دیگر جلوتر می گذاشتیم و یا اگر در موقع نشستن، نفهمیده بودی و گوشه پیراهنت تا شده بود بشدت می زدند، به همین علت همه از رفتن برای آوردن غذا وحشت داشتند، حتی اگر لیوانت زیر پای ضربات کابل خودشان یا زیر چکمه هایشان کمی کج شده بود، سیاهت می کردند، شب در داخل اتاق سر جایت حق نداشتی تا زمان خاموشی پاهایت را دراز کنی، می بایست چهار زانو بدون کلام، حتی با دوست پهلویت بنشینی، حتی حق خوابیدن نداشتی مگر وقت خاموشی را اعلام می کردند و آن وقت نیز اگر از تشنگی هلاک می شدی، حق بلند شدن نداشتی، مریض و سالم فرق نداشت، حتی کسی که درد می کشید، حق ناله نداشت. دیگر از برنامه ها شکستن غرائز غیر قابل کنترل بود، یعنی همان غریزه های ذاتی: خوردن ،آشامیدن و دفع ادرار. خوردن و آشامیدن را می شود تحمل کرد و گرسنگی و تشنگی کشید و در درون سوخت و نخورد، همچنان که در آن هوای گرم می بایست فقط در آفتاب قدم زد و موقع آب آوردن نیز کسانی که ظرف آب را می بردند تا آب بیاورند، در زیر ضربات می رفتند و می آمدند، بارها و بارها ظرفهای آب را جلوی چشمان تشنه ما به زمین می ریختند. وضع رفتن به توالت را عوض کردند و آن هم با برنامه.  کسانی را که می خواستند به توالت بروند در حیاط به صف می کردند و برای رفتن به توالت اکثرا” می بایست نصف روز در صف بایستی و اگر کسی در صف سرش بالا می رفت و یا از فرط خستگی می نشست آنقدر که زانوانش بفهمند تنها به دستور عراقیها باید بایستند و یا بنشینند، طبیعی است که خیلی ها مریض بودند و نمی توانستند نصف روز در صف بایستند و در شلوار خودشان همانطور به حالت ایستاده در اثر بی طاقتی تخلیه می کردند، منظورم اسهالی هاست. عراقیها در این امر دقت داشتند، هر کس چنین شده بود تا حد بیهوشی در جلوی چشم دیگران کتک می زدند که بعد از چندی باب جدیدی در صف توالت باز شد، گفتند کسانی که اسهال خونی دارند می توانند خارج از صف به توالت بروند، طبعا” زیاد بودند که به این روز دچار شده بودند، وقتی اظهار می کردند، آنان را می بردند توالت و می گفتند باید داخل قوطی مدفوع کنند و بیآورند و نشان دهند و به این وسیله شرم و حیای ما را از بین می بردند تا در برنامه های فساد انگیز آینده موفق باشند. البته ممکن است تصور شود این برای جلوگیری از شیوع بیماری و یا دروغ گفتن بچه ها باشد، برای رد این دو تصور می گوییم بدانید هر کس را دیدند اسهال خونی دارد به دکتر بردند ولی هر کس را که اسهال خونی نبود به جرم اینکه چرا اسهال خونی نیستی می زدند با توجه به اینکه به شخصی هم که اسهال خونی ندارد و اسهالش معمولی است (اگر نظرشان شکستن روح حیا و شرم  نباشد) لازم بود اجازه دهند خارج از صف به توالت بروند، زیرا او هم چند روز دیگر طبیعتا” اسهالش خونی می شد.

و نمونه دیگر بر این هدف این است که در بغداد همه اسرا را یک سرباز عراقی به صف کرد و با باتوم جلو آمد و گفت زود باشید همه آلتهایتان را در بیاورید، آیا این کار برای شکستن شرم و حیای اسرا نبود و برای شکستن قیود مذهبی ما نماز جماعت ممنوع بود و در نماز انفرادی نیز هر کسی را می دیدند که سجده اش کمی طول می کشید و یا بعد از سجده دستهایش را به دعا بلند می کرد یا بعد از نمازش روی سجاده اش می نشست، به جرم این که تو دعا کرده ای می برند و چند نفری با کاراته و سیلی و کابل سر و رویش را خونی و در مواردی پرده گوشش را پاره می کردند.آمار گوشهای پاره شده و آنانی را که جرأت کردند به صلیب سرخ بگویند بگیرید تا بهتر حقایق برایتان روشن شود. برای اینکه به ما بفهمانند که هر چه می خورید اضافی است و اگر روزی چیزی نیاوردند نه تنها اعتراض نکنیم و یا شکایتی نداشته باشیم بلکه خوشحال باشید به غیر از موقع غذا و آب دادن هر گاه دسری می آوردند، همه را آنقدر می زدند که دیگر آرزو می کردیم دسر قطع شود. روزهایی که دکتر می آمد بیماران را از زیر آفتاب صدا می زدند و برای رفتن به نزد دکتر نیز می بایست اول کتک بخوری، بعد از سه ماه  که بدین منوال گذشت نمی دانم در کدامین برنامه هایشان موفق نبودند که تمامی کابلها را عوض کردند و کابلهای جدیدترو محکمتر و ضخیمتر و وحشتناکی آوردند، اگرچه در سر بعضی کابلهای قدیمی سیم هایی بود که قسمتهای بیرون آمده از سر کابل را کج کرده بودند و بعد از فرود آوردن بر بدن می کشیدند، تا سر سیم پوست بدن را  بکند اما به هر حال تحمل پذیرتر بود و کابلهای جدید سنگین تر بود تا بر بدن هایمان فرود می آمد، نفس انسان بند می آمد.

اشاعه فساد در بین اسرای ما که برای دفاع از ارزشهای مذهبی مان به جبهه ها آمده بودند و کشته شدن در راه دفاع از شرفشان که همان اعتقادات اسلامیشان است شهادت میدادند بسیار سخت است و لذا عراقیها برای رسیدن به این هدف برنامه مرموزانه ای ریخته بودند و چون بوسیله صلیب و هیأت قبلی رد پایشان در این گونه جنایتها دیده شده بود و برایشان گران تمام شده بود، سعی کردند که هیچگونه رد پایی در این امور از خود به جای نگذارند .لذا این امور را بوسیله ایادی خود فروخته ی پناهنده و با پرورش جاسوسان و قدرت دادن به آنان به پیش می بردند. به هر حال پناهنده ای را به نام بهروز به اردوگاه آوردند و مسؤول اردوگاه کردند. با اینکه طبق قانون ژنو (ماده 79) قرار است مسؤول اردوگاه توسط خود اسرا تعیین شود. برای اشاعه فساد از وجود او استفاده کردند. اول سعی شد برای موفقیت، شرم و حیای اسرا را در هم شکنند و روزی خواستند ببینند چقدر موفق بوده اند و تا چه مقدار در برنامه های آینده شان موفقند، بهروز ماموریتش را چنین ادامه داد، از گفتن این مطلب شرم دارم، آخر من هم مسلمان و هم ایرانی ام. تا من در آن اردوگاه بودم این مطلب را بچه ها از شرم به صلیب سرخ نگفته بودند. قسم به صداقت و انسانیت که نمی خواهم شما را تحت تاثیر قرار دهم، از شما می خواهم قبل از نتیجه گیری خصوصا” این مطلب را تحقیق کنید، اگر در دیدارتان از اردوگاه شماره 10 اسرا آسایشگاه 20 برای شما نیز از شدت شرم نگفتند بگویید صلیب در دیدار بعدیش ببرد و نتیجه را به شما بگوید. بله معذرت می خواهم، بهروز پناهنده دست نشانده عراقیها به داخل آسایشگاه آمد من خودم در این آسایشگاه بودم دستور داد همه باید لخت مادر زاد شوند، ….. همه شرمنده و گریان …. صورت هایمان از شرم سرخ شده بود ……. بعد او را برای ماموریتی دیگر از اردوگاه بردند در این دوره توجیهی همه چیز ما را خرد کردند، کاش فقط شستشوی مغزی بود. شرم و حیا غریزه است اگر عراقیها بگویند به ما مربوط نیست و خودشان بودند، می گوییم پس چرا از آن به بعد ما را به حمام های دسته جمعی می بردند و همانهایی که ما را سرزنش می کردند بغیر از تنبیه در حمام به وسیله کابل بر اندامهای لخت و خیسمان می زدند و مجبورمان می کردند لخت مادرزاد شویم، این عمل از نظر مذهب ما حرام است. ممکن است در بعضی از کشورها بعضی از مردم این را بد ندانند، لیکن در بین جامعه ما عملی بسیارخبیث است. بعدها عراقیها بوسیله تنبیه و تطمیع در اردوگاه جاسوس پرورش دادند و بوسیله آنها فسادی به راه انداختند که شرم آور است. لابد می خواهید بدانید عراقیها از این اشاعه فساد چه سودی خواهند برد؟ کسی که همه چیزش از دست رفت دیگر در مقابل هیچ یک از درخواستهای ضد مذهبی، ضد میهنی مقاومتی نخواهد کرد و شعار دادن علیه ارزشهای مذهبی و ملی اش تبلیغات عراقیها را تأمین می کند و بعد عراقیها بوسیله گوینده ای در برنامه فارسی رادیو برای پدر و مادرهایمان و ملت شریفمان جریاناتی اینچنین را تعریف می کند و پیام می فرستد که فرزندانتان را به جبهه نفرستید که بعد ها دچار فساد جنسی و اینچنین مصیبت هایی بشوند واگر بگویید این فساد در بین جوانانی که سالها در زندانها به سر می برند قابل پیش بینی است و یا عادی است در جواب می گوییم پس چرا در اردوگاه هایی که عراق در جاسوس پروری موفق نبوده و این ایادی فساد انگیزش سرکوب شده اند این مسائل وجود ندارد با این که سالیان اسارتشان 3 یا 4 برابر سالهای اسارت این اردوگاه های جدید می باشد. چرا عراقی ها اسرای کم سن و سال را از بین اسرای بزرگتر که ناصح آنان هستند جدا کردند؟ البته باید بدانید که عراق مدرسه ی تبلیغاتی نیز در همان اردوگاه های کم سن و سال باز کرده، عراق تبلیغ را نیز بوسیله اسرای کم سن و سال اجرا می کند. این مسائل را صلیب بوضوح دریافته است و اگر نظر عراق تعلیم و تعلم بوده چرا این مدرسه را در تمامی اردوگاه بیان کرد مگر دیگران با آنها چه فرق دارند؟ برگردیم بر سر مسئله اصلی

 آری شش ماه مدام دوران توجیهی با چنین برنامه ریزی های با ضرب و شتم وشکنجه ادامه داشت آنچنان که لباسهایمان در اثر کابلها پاره پاره شد و وصله های بی شمارمان را صلیب دید تا یک هفته قبل از آمدن صلیب که عراقیها کابل ها را جمع کردند لیکن بسیاری از سرهای شکسته و پرده گوشها پاره شده و اثرات این شش ماهه را صلیب از کسانی که جرأت کردند به او بگویند دیده و معاینه کرده. لازم به یاد آوری است که ما اسرا خصوصا” کسانی که در سالیان اخیر اسیر شده اند از همکاری صلیب با عراقی می ترسند. اگر چه ممکن است صلیب با عراقیها همکاری نداشته باشد به همین دلیل بسیاری از اسرا از گفتن مسائلشان به صلیب می ترسند ،خصوصا” در چنین تنگنایی حتی این امر را خود صلیب هم کاملا” واقف است. اما یک نمونه وحشتناک و مستندی که به صلیب گفته شد:

یکی از اسرا که صلیب او را خوب می شناسد، جوانی است 20 ساله، در اثر ضربات مداوم کاراته بر گردنش به اندازه یک مشت بزرگ غده ای از چرک که ناشی از خون مردگی در اثر ضربات بود، ایجاد شد و روز به روز این غده بزرگتر می شد. صلیب دید وی را دید و به عراقیها گفت باید او را معالجه کنید.یک سال غده چرکی پشت گردنش بود و درد می کشید و غده نیز بزرگتر می شد، تا به رگهای عصبی و غیره نفوذ کرد که خود صلیب بهتر می داند، تا جایی که صلیب هم دیگر بعد از تکرارها به عراقیها طاقت نیآورد، گفت که باید حتما” او را عمل کنید. او را به بیمارستان << الرشید بغداد>> بردند، در حالیکه نشسته بود،عملش کردند و با این که می بایستی شلنگ می گذاشتند تا چرک گردنش بیرون بیاید ،این کار را نکردند و گردنش را بخیه کردند و به او گفتند بلند شو، تا بلند شد سرش گیج رفت. بعد از مصیبت های دیگر او را به اردوگاه بردند و در بیمارستان اردوگاه بستری کردند، یک روز یک نفر می آید پشت پنجره و به او سلام می کند و احوالش را می پرسد، سرباز می رسد و او را می بیند و به جرم سلام و علیک کردن زیر لگد می گیرد با کاراته بر محل جراحت گردنش می زند که خون سینه اش را رنگین می کند و گردنش چرک کرد و غده دوباره رشد کرد و بزرگ شد و یک روز که از درد به خودش می پیچید همانطور که نشسته بود رد بخیه های گردنش ترکید و چرکها به دیوار پاشید و مدتی دیگر به علت نرسیدن به درد چرک به سینه اش زد و در سن 20 سالگی دچار سل شد و هنوز از درد گردن می نالد و دست چپ او کاملا” بالا نمی آید .صدها شاهد دیگر بر این گزارش شکایاتی خواهد بود که اسرای اردوگاه 10 به شما کرده اند و یا اگر بعدا” خواهید رفت، خواهند کرد و خودتان نیز می توانید کاملا” شواهد و اثراتش را در تمام بدن اسرا علاوه بر زوایای صورتشان ببینید.

لازم به یاد آوریست که عراقی ها قبلا” از راه که می رسیدند، می گفتند بیایید به مقدساتتان توهین کنید و یا دست از فلان برنامه مذهبی تان بردارید که با مقاومت شدید اسرا روبرو می شدند، لذا همیشه در اردوگاه ها بین عراقیها و اسرا جنگ و دعوا بود. خود به خود این اسرا بودند که در این دعواها بر اثر جراحات بدنشان افزوده می شد و سبب رسوایی آنان به وسیله هیأت سازمان ملل شد، لذا تصمیم گرفتند به وسیله تشکیل این دوره های توجیهی اول کل حیات و موجودیت اسرا را از بین بردند، بعد از زدن مترجمین که با هیأت صحبت کرده بودند، تا سر حد مرگ که تا شش ماه در بیمارستان خوابیدند و بر جسم نحیف اسرا سوار شدند و بدین وسیله آمادگی خود را برای دیدار هیأت دوم اعلام نمودند در ضمن به کمیته صلیب بگویید حد اقل در انتخاب افرادش دقت بیشتری کند و به بعضی از جوانان که فقط برای کسب تجربه و تفریح و روح ماجرا جویی آنان را به این کمیته آورده آموزش دهد. البته ما از اکثریت ماموران بی اختیار صلیب عذر خواهی می کنیم و روح انسانی شان را تحسین می نماییم، لیکن نمی دانید چقدر سخت بود پس از طی این دوره مرگباربرای اولین بار به یکی از صلیبی ها شکایت کردیم و آثار شکنجه ها و گوشهای پاره شده، فرقهای شکافته به وسیله کابل را به او نشان دادیم، با لبخندی که گویای این بود که همه این مسائل و مصائب ما را از قبل می دانسته، گفت آنها دیگر تمام شد. در ثانی این لبخند بی تفاوت آمیز وآن لحن و قیافه آگاه از جریان، برای تعداد بسیاری از اسرا تداعی کننده این معنی بود صلیب هم در همین گردونه است، لیکن ماموریتش فرق می کند. واقعا” وقتی به اثرات سیاه شده کابل و فرقهای شکافته و گوشهای پاره شده ما صلیب بخندد، چگونه باور می کنید حس انسان دوستی در او وجود داشته باشد..؟ و چگونه  ممکن است مورد اطمینان قرار گیرد..؟ ما اسرا 8 سال است از دردهایمان برایشان می گوییم و او همیشه شنیده است و در طول 8 سال هیچگونه تغییری در برخورد عراقیها با ما پدید نیامده است. البته در بعضی از قسمتها شکنجه های جسمی تبدیل به شکنجه های روحی شده است.

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد | ادامه مطلب...

 
مقالات ادبی پيوند ثابت

علی (ع) و زن غم به دوش

روزگاری بود پر از درد و رنج، میان کوچه ها هر رهگذر کوله ای سنگین ز غم ها داشت… علی ناخدای کشتی دوران، میان امواج  درد و غم گرفتار بود، در آن دوران زنی از کوچه تنگ و تاریک می گذشت، به دوشش یک مشک آب، به دوش دل هزاران مشک غم داشت، چشمانش چو چشمه از اشک می جوشید، گامهایش خسته آلوده و پاهایش فرسوده بود، گریه اش فریاد هزاران درد بود، خدایا! او هم یک مادر بود مهربان، چون مادران ما، داغ دیده چون مادران ما، گریان و غمگین چون مادران ما … شاید که دست سرنوشت بر چهره زردش سیلی غم کوبیده بود. نمی دانم از کدامین درد می نالید، نمی دانم کدامین رنج تا اعماق جانش فرو رفته بود، کز سینه اش هر دم آهی برمی خواست، آه… خسته و آهسته سوی کلبه می رفت، با هزاران درد تنها، تنها عجب دردی! عجب رنجی! زن هنوز در خم آن کوچه تاریک بود که ناگه دردش فزونی یافت، رنجش دو چندان شد، شاید گریه آن گرسنه کودکانش را دید که از درد بی نانی دست بر شکمهای خالی در خویش می پیچند، نمی دانم چه بود که چون تیر گرم بر سینه نحیف آن زن فرود آمد، که ناگه زن رنجیده دل فریاد آورد و بر علی آن مرد خدا، آن مرد حق، آن مهربان بابا، بهر یتیمان شهر، دشنام آورد.

        موج دشنام در میان آن کوچه تنگ پیچید، زن پنداشت که تنهاست، زن پنداشت که میان این کوچه تاریک رهگذری نیست، که ناگه صدای گام یک مرد در گوش او پیچید، زن چشمان پر از اشک را بگشود و ز میان قطره های اشک، چهره مردی نمایان شد، مرد غریب بود و نا آشنا، اما همچون او هزاران غم در سینه، دو چندان رنج در چهره اش بود. آن مرد آرام چون نسیم، نرم چون خاک، آنمرد پرسید کای زن چرا دشنام بر علی دادی؟ علی کیست ؟ جرمش چیست ؟ گناهش چیست ؟ اگر از درد می نالی، علی خود هزاران درد در سینه دارد، اگر از رنج می نالی، علی خود هزاران رنج اندوخته دارد، زن چه گوید ..؟ بیچاره آن زن نمی داند که این نا آشنا خود، علی است. جواب پرسش را گفت؛ کای ناشناس، من بیوه زنم شوهرم رفت و من تنها مانده ام، درون کلبه کوچک، میان این کوچه تنگ و تاریک، طفلان کوچکی دارم، میان سفره مان، نان خالی هم که نیست. زندگی جز مشقت بیش نیست. زن برای همدرد خویش حکایتها گفت از رنجهایش حدیث می کرد، از دردهایش ناله می کرد، شکایت از علی می کرد، چه میداند که این مرد خود، علی است ..! زان شکایتها زانوان علی، فاتح خیبر، چو بید می لرزید. میان سینه، آتش وجدان، شعله بر جان علی می زد، علی حاکم و لیکن طفلان این زن ضجه از بی نانی کشند، رنگ سرخ شرم بر چهره مرد خدا تابید، مشک از دوش زن بستاند و بر دوش خویش بنهاد، سوی کلبه طفلان روان گشت، و اینک میان آن کوچه تاریک و تنگ زن همدم و همیاری دارد، از علی شکوه ها دارد اما چه میداند که این همدم، خود، علی است. میان آن کلبه کوچک، آن زن، آن رنجیده مادر… علی مشک بر زمین بنهاد، قلبش از درد سخت می تپید، نگاهش در گوشه می تابد و چون چشمه ز چشمانش اشک  می جوشد.علی شراب شرم تا عمق جان می نوشد، آه… اینان همان طفلان یتیمند، اینان همان گرسنه طفلان معصومند، علی آهسته و شرمگین سوی کنج خانه گام بر می دارد، در کنج خانه تنوری است واندر کنج دردهای علی، درد تازه ای جان علی را می سوزاند، علی هیزم اندرون تنور می نهد و آتش سخت از دهانه سوخته تنور زبانه می کشد، علی ازاین آتش چه می خواهد؟ چرا آتشی که او بر می فروزد باید همانند آتش جهنم گرم و سوزان باشد؟ هیزم ها در دامان آتش می سوزند و نسیم گرمشان صورت علی را می سوزاند و اینجاست که ناگاه دستان علی از حلقوم گرم تنور پایین می رود، همان دستانی که دروازه خیبر از زمین برکند، همان دستانی که شمشیر در راه اسلام می زد، تنور گرم و سوزان و دست علی همچنان در آتش می سوزد، در این حال علی با خویش زمزمه ها دارد، خدایا علی با خویش چه می گوید؟ ای تنور گرم علی با خویش چه می گفت که اشکهایش در حلقوم آتش گرفته اش شتابان می چکید؟ ای بیوه زن تو بگو آن روز غمبار، آن روز غریب، آن همدرد تو، آن نا آشنا میهمان تو، در گوش تنور در کنج کلبه تنگ چه می گفت؟ ای کودکان معصوم شما بگویید آن روز آن بابای مهربان چه قصه ها برایتان تعریف می کرد که آنچنان همانند ابر باران اشک می ریخت ؟ ای علی خود گو چرا اینگونه می گریی؟ چرا اینگونه دستانت را در آتش گرم تنور می سوزانی؟ علی خاموش، علی شرمگین، علی فاتح خیبر، لیک ناله یتیم کودک معصوم پیکرش را لرزانده است.

علی ای مهربان بابا بهر یتیمان شهر، به شهرما، میان کوچه های ویران و خونبار، گوشه سرد کلبه های غمبار، کنار مادران گریان، هزاران کودک معصوم یتیم، در انتظار تواند، علی آنگاه که در کوچه هایمان پرسه می زنی، مادران را خواهی دید که درد و رنج روزگار پیرشان ساخته، در چشمانشان حکایت هزاران داغ را خواهی دید، علی هرگز مپرس ز داغ دیده مادرانمان، گو مشک آبتان تا خود بسوی خانه برم که مادران دگر تاب حمل مشک آب را نیز ندارند، اما از این همه دردها و رنج ها دشنامت نخواهند داد، که مادران ما جوانانشان را به عشق تو پرورده اند، علی دست در تنور کلبه هایمان مگذار، دستان پاکت را نسوزان که ما اینک در تنور گرم دشمنانت بسی سخت به عشق تو می سوزیم، دست خویش را بر سر آن کودکان یتیم کش، و بر سر ما ای مهربان بابا، یک دست نوازش نیز بر سر ما کش که دیر زمانیست بی محبت پدر روزگار را به پیش برده ایم و یاریمان کن تا که جانمان این همه درد ها را تاب آورد .

<< علی یارتان >>

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد | ادامه مطلب...

 
خاطرات اسارت پيوند ثابت

<<هوالحی>>

    در مسیر پرفراز و نشیب زندگی گاهی بر انسان لحظاتی می گذرد که تمامی آنچه را که بدانها عشق می ورزید از دست می دهد و آسمان وجودش بدون ستاره می گردد و چه غم انگیز است شبی که ستاره ها در پشت نقاب سیاهش می میرند. لحظاتی که روح آدمی را بی رحمانه در خویش مچاله می کنند و چه زجرآور است این مچاله شدن ها و چه دردناک است جدایی از آنچه آتش عشقمان را هیزمند…اما ایکاش زندگی تنها چنین بود که گاهی نه فراق از دوست و معشوق، بلکه میهمان جلادانی ناخوانده شکنجه گر روح آدمی می شوند و سرنوشت تمامی آنچه را که انسان از آنها زجر می کشد، روحش را می آزارند بر او تحمیل می کنند و هر گونه راه فرار و نجات را به روی وی می بندند تا او را مجبور به تحمل این شکنجه ها کنند و چه سخت است اگر تازیانه های این دو جلاد همزمان بر پیکر آدمی فرود آیند. اما اگر راه زندگی این چنین پر پیچ و خم است پس بگذار در این راه رهرویی صابر باشیم، از خویش سدی راسخ سازیم و امواج خروشان مشکلات اقیانوس زندگی را همچون حریری نرم در هم پیچیم، کوه باشیم و توفان حوادث را چون نسیم ملایم بهاری بر جان خریم تا کشتی پیروزی را ناخدا باشیم و میدان کارزار زندگی را قهرمان…

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد | ادامه مطلب...

 
سروده ها پيوند ثابت

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد | ادامه مطلب...

 
سرگذشت من پيوند ثابت

 

 

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: غلامرضا محامد | ادامه مطلب...

 
اسارت و آزادگی پيوند ثابت

مجاهد

 

آری باید مجاهدی برمی خاست چرا که حسین زمان بر هردری کوبید و بر هر گوشی طنین افکند و هر وجدان آگاهی را به لرزه درآورد و ما را با خود به مدرسه عشق برد و چنین شد که همسفر کاروان اسارت گشتیم.

آنانکه فریاد حسین را از نقطه دور زمان شنیدند و عاشورا را درس خوب زیستن و خوب مردن دانستند و کربلا را مکتب خویش شناختند برخاستند تا توفان را کوه باشند، همچون شمع بسوزند و خاکستر خویش را بر چشم زمان بپاشند و با مرگ سرخ خویش انسان را از زندگی سیاه برهانند و هردم مجاهدی برمی خاست و بر پیکر تیز توفان می کوبید و پس از آن بر زمین خون گرفته محراب سر بر سجاده عشق می نهاد یک بیک نوبت ما رسید که ما را لیاقت رفتن نبود و گرفتار این همه میله های سرد و خموش و این همه دیوارهای سر به فلک کشیده، میان این همه دشمن. و اینک دمیده از خلوت خاموش غار حرا، بر خاکستر سرخ شهیدانمان سوگند یاد می کنیم که ما نیز خواهیم سوخت و بر یادها خواهیم سپرد که خاکسترمان را تا کربلا برند تا حسین (ع) بوی پیکر سوخته مان را دلیل بر یاریش بداند.

خداوندا ! الها! به تو ای محبوب، به تو ای چاره ساز مردم بیچاره، پناهم ده ز لغزشهای شیطانی، خداوندا از این گرداب موج بس خطرناک، تو دستانم بگیر ای شافع قلب هر غمناک، گر از من چشم بنمایی، زمام کار و حال مستمندم را به نفس ناتوان خویش واگذاری، آنگاه به چه ملجأی پناه برم اگر بر زشتی اعمال عذاب قهر و ذلت بر مسکین فرود آری آنگاه به چه ملجأی پناه برم…

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
روستای سرسبز سَهزاب پيوند ثابت

معرفی روستای سرسبز سَهزاب

تصاویر

جوشقین و چالیشقین هم کتلی لریم

مفاخر روستا

موقعیت جغرافیایی

نظرات[0] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
No Image No Image